سریال ترکی گودالسریال ترکیه ایفرهنگ و هنر

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

از آنجایی که بسیاری از علاقه مندان به سریال های ترکیه ای، دنبال خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال هستند، در این پست از سایت جدولیاب برایتان قرار داده ایم. سریال گودال محصول سال ۲۰۱۷ Ay yapm شبکه Show TV است و در ژانر درام و اکشن ساخته شده است. کارگردانان این سریال Sinan Öztürk و  Özgür Sevimli می باشند. سینان ازتورک قبلا سریال نفوذی را کارگردانی کرده است و اوزگور سومیل هم قبلا سریال ع.ش.ق را کارگردانی کرده ست که به زبان فارسی هم دوبله و پخش شده اند.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۱ سریال ترکی گودال

«هرکس تو این دنیا یه خونه و آشیونه ای داره، آشیونه ی ما هم گوداله، چشممونو تو گودال باز می کنیم، آخرین نفسمونو تو گودال میدیم بیرون. اگه بیرون از اینجا تو دردسر بیفتیم خودمونو میندازیم تو گودال. هرکجا که باشیم باز به گودال برمی گردیم. حتی اگه همدیگرو نشناسیم، همدیگرو به جا میاریم.»   ادریس صبح ها، محله حال و هوای دیگری دارد. پارچه های بزرگ سفید رنگی به عنوان سایبان بین هردو ساختمانی که روبروی هم قرار گرفته اند روی کوچه های باریک بسته شده اند. زیر سایبان ها هرکس بساطی پهن کرده، بازارچه ای شکل گرفته و مردم سرگرم خرید و فروش هستند. زنی سر قیمت پرتقال ها با مرد مو سفید کرده ی میوه فروش که بساط بزرگی دارد، چانه می زند. مرد، منصفانه با او به توافق می رسد. او، ادریس است.

لابلای چانه زدن های زن، دختر جوان خبرنگاری که درباره ادریس زیاد شنیده برای مصاحبه سراغ او می آید. چهره ی مهربان دختر به نظر ادریس آشنا می آید. او آن دختر را شبیه یکی از نزدیکانش که سال ها پیش از دست داده می بیند. همین موضوع باعث می شود که کیسه پرتقال ها از دستش رها شود. دختر خبرنگار میوه ها را جمع می کند. ادریس از او معذرت خواهی می کند و پیش از شروع مصاحبه می گوید که اگر سوالی به کارش نیاید آن را نمی شنود! ادریس اجازه ضبط کردن صدایش را هم نمی دهد و به دختر می گوید که هرچه در ذهنش باقی ماند همان را بنویسد. آنها کنار بساط می نشینند و ادریس توضیح می دهد: «سر شب که بازار تعطیل میشه فقیر فقرا میان میوه ها و سبزی هایی که زمین افتاده رو جمع می کنن. نمیذارم فقرا افتاده هارو جمع کنن. بساط باز می کنم که هرکی نیاز داشته باشه برداره. من رزق و روزیمو درآورده باشم بقیه ش مال اوناس.

مگه نه؟ چهل و دو ساله من حتی یه روز هم میوه سالم نبردم خونه. بچه های من یه روز هم میوه سالم نخوردن. » ادریس سه پسر دارد که یکی یکی آنها را معرفی می کند. پسر بزرگ او جومالی نام دارد که در زندان است. پسر دومش قهرمان به کارهای پدر رسیدگی می کند و پسر سوم یعنی سلیم، در همان بازارچه مشغول کار است ولی اصلا دل به کار نمی دهد و مدام از بازاری شدنش گله دارد و غر می زند. قهرمان مردی میانسال در انبار به کمک دو نفر از نوچه هایش پسری که چشم چرانی می کرده را تنبیه می کند. او روی صورت آن پسر حوله ای می اندازد و سپس با میله ی فلزی آن قدر روی صورتش می کوبد که رنگ حوله سفید، قرمز شود. او که می زند، قهرمان است. ساعتی بعد قهرمان لباس ورزشی می پوشد و تیمی از بچه های محله جمع می کند تا در زمین خاکی فوتبال بازی کنند. وارتُلو که مدت ها برای ملاقات با قهرمان تلاش کرده، فرصت مناسبی پیدا می کند و به او پیشنهاد شراکت در کاری را می دهد.

او از بچه های محله گودال نیست اما چون درباره خانواده ی ادریس تحقیق کرده و از نفوذ آنها با خبر است سعی دارد به قهرمان نزدیک شود. سلیم پسری که از صورتش پیداست جوانی اش دارد تمام می شود، توی بازار سر همان بساط میوه فروشی ادریس نشسته و با گوشی تلفنش ور می رود. پیرزنی می آید و از تازگی توت فرنگی هایش می پرسد. پسر جوان بی که چشم از تلفن بردارد، می گوید: «نه، تازه نیستند». زن جا می خورد، به اعتراض می پرسد: «خب اگه تازه نیستند، واسه چی میفروشینش؟» دست دراز می کند به برداشتن یک توت فرنگی که چندتا را می اندازد روی زمین. جوان کفری می شود. با غیض صدا بلند می کند و می گوید: «چیکار داری؟ اگه میگیری بگیر، اگه نمیگیری برو». زن، حاضر به جواب، می گوید: «همه ی اینهارو به بابات میگم». جوان، با اعتنایی، به طعنه، می گوید: «برو بگو، از طرف من هم بهش سلام برسون». پیرزن راهش را می کشد به رفتن. ولی همین که کمی دور می شود، مرد جوان یک پاکت میدهد به یکی از زیردست هایش و می گوید: «بیا اینو برای زنی که الان رفت، پر کن بگو از طرف سلیمه» و بعد، کلافه، دستور می دهد: «بساط رو جمع کنید و بین فقیر فقرا تقسیم کنید» او، سلیم است.

در محله، ادریس تسبیح به دست و درحالی که کت و شلوار تمیز و مرتبی پوشیده، کنار خبرنگار قدم می زند و بیشتر برایش توضیح می دهد: «به این محله میگن گودال. وقتی محله بزرگتر شد شهرداری خواست روش اسم بذاره. اهالی محله هم دستشون درد نکنه جمع شدن و گفتن اسمش کوچوا باشه وگرنه من نمیگم به کسی این اسم رو بذارید یا اون اسمو. » چشم دختر خبرنگار به شعار های روی دیوار می افتد که نوشته ” گودال خونمونه، ادریس بابامونه” او می پرسد: «یعنی هرکس تو این محله زندگی میکنه یعنی همشهری یا فامیل شماست؟ » ادریس جواب می دهد: «تو فرض کن که اینطور نباشه، این مردم گیر کنن میان سراغ من. منم کاری از دستم بربیاد انجام میدم. البته منم جایی گیر کنم میرم سراغ اونا. » دختر می گوید: «شما صاحب نصف خونه های این محله هستین. برای نصف دیگه هم شریک هستین. قیمتش بالای یک میلیارد لیره تخمین زده میشه. وقتی صاحب چنین ثروت بزرگی هستید چرا هنوز هم تو بازار کار میکنین؟ » ادریس متواضعانه جواب می دهد: «بابای خدا بیامرزم همیشه می گفت به جای پول آدمارو پس انداز کن. میگفت وقتی یه مشکلی داری و کسی سراغت نمیاد داشتن پول چه ارزشی داره. »

در آن سو، وارتُلو برای قانع کردن قهرمان می گوید: «خلاصه ی کلام می خوام درمورد شراکت حرف بزنم. شما از من محافظت می کنید منم از سود به شما سهم میدم. » قهرمان به او اعتماد ندارد و می خواهد نه بیاورد. وارتُلو می گوید: «آقا قهرمان صاحب گودال شما هستید. رو صندوق هزینه نشستید. اگه صندوقتو باز نکنی نمی تونی طلاها و جواهرات توش رو به دست بیاری. وقتی نمی تونی برای دخترها خرج کنی، صندوق فقط صندوقه. » علی چو که شغلش جمع آوری زباله های بازیافتی است از پشت گاری اش قهرمان و وارتُلو را زیر نظر دارد. دختر خبرنگار از ادریس می پرسد: «یه شایعاتی هست که میگه حتی وقتی پلیس می خواد بیاد گودال، به شما خبر میده. » ادریس به او می فهماند که دیگر سوال های خطرناک نپرسد. او رو به اهل بازار می گوید: «جمع کنید کافیه دیگه. » بساط ها پر میوه است. دختر از این کار او تعجب می کند اما ادریس می گوید: «هرکی پول داشت خرید. خدا بده برکت. اونایی که نداشتن از دور دیدن حق اوناست. » ادریس دختر خبرنگار را هم سوار ماشین می کند تا او را به خانه برساند. در مسیر ماشین یک عده پسر جوان و بی ادب که خلاف حرکت می کنند با ماشین ادریس رو در رو می شوند. ادریس به راننده تذکر می دهد که خلاف جهت حرکت نکند اما راننده که نامش عثمان است با پررویی می گوید: «کشش نده رئیس! بذار ما رد بشیم بعد تو رد میشی. »

ادریس کوتاه می آید و از راننده اش می خواهد که عقب بکشد. یکی از پسرها بعد از عبور از کنار ماشین ادریس، با تمسخر رو به او می گوید: «آفرین رئیس! اینجوری میزنیمت کنار. » ادریس که دیگر تحمل این گستاخی را ندارد از ماشین پیاده می شود و سوت بلندی می زند. پسرهای سر کوچه که منتظر یک اشاره برای دعوا کردن هستند، جلوی ماشین عثمان را می گیرند و کینه توزانه به او نگاه می کنند. ادریس به سمت ماشین عثمان حرکت می کند و دستش را روی گردن او که حسابی ترسیده می گذارد و به آرامی می گوید: «اون بقالی رو میبینی؟ الان میری و واسه خودت و دوستات نوشابه میخری! اگه پول خواست بگو عمو ادریس میده. نوشابه رو بخر و تو ماشین منتظر من باش. » ادریس دختر خبرنگار را سوار تاکسی می کند تا بقیه مسیر را خودش برود. او درباره ی رفتار متمدنانه ای که با عثمان داشته به دختر می گوید: «تو منو اشتباه شناختی. ما آدم خوار که نیستیم. تو میتونی بازم به اینجا سر بزنی. » ادریس بعد از دست به سر کردن خبرنگاره با حرص به سمت عثمان می رود، او را از ماشین پیاده می کند و سکه ای در دستانش می گذارد و می گوید: «شیر یا خط بلدی؟ اگه بردی دستمو میبوسی و میری. اگه من ببرم اون وقت میبینیم چی میشه! شیر یا خط؟! »

عثمان نفسش بند آمده و خط را انتخاب می کند و سکه را بالا می اندازد. قبل از این که سکه به دستانش برسد ادریس سیلی محکمی در گوشش می زند و می گوید: «دیگه واسه کسی که نمیشناسی شاخ بازی درنمیاری… گمشو! » عثمان که به تازگی از محله ی دیگری به گودال آمده و ادریس را نمیشناخته معذرت خواهی می کند و می رود. علی چو به خانه کوچک و معمولی ادریس می رود و آمار قهرمان را با جزئیات و دقیقِ دقیق به او می دهد. کمی بعد خود قهرمان هم پیش پدرش می رود و پیشنهاد شراکت وارتُلو را تعریف می کند. ادریس ابتدا قهرمان را سوال پیچ می کند و بعد با مشورت او حاضر می شود که وارتُلو را ملاقات کند و از کار و نیت او بیشتر بداند. یاماچ پسری در میانه های جوانی، در یک کلوب کوچک می خواند. او با صدای و نوازندگی اش همه را کیفور کرده. کار او نیمه شب تمام می شود. او، یاماچ است. سنا هوا تاریک است و دختر جوان که از گرسنگی بی حال شده به دکه نان فروشی می رود و با آخرین پول هایی که در جیبش مانده نان می خرد. او سِناست. ماشینی جلویش می ایستد و راننده از او قیمت می پرسد.

سنا به قیمت نان که به شیشه نان فروشی چسبانده شده اشاره می کند. راننده خنده اش می گیرد و با تعجب به بغل دستی اش می گوید: «پسرا! داره قیمت نون رو نشون میده! » در همین موقع یاماچ به سنا نزدیک می شود و می گوید: «زندگیم منتظرت که نذاشتم؟ » سنا جا می خورد و کمی عصبی می شود. یاماچ به آرامی ادامه می دهد: «جای اشتباهی وایسادی اینجا جای دخترای خرابه. تورو با اونا اشتباه گرفتن. » یاماچ بار دیگر به راننده می گوید که سنا دوست دخترش است. سنا با عصبانیت سر یاماچ فریاد می زند و می گوید: «چه دوست دختری؟ دیوونه شدی؟! » راننده از ماشین پیاده می شود، یقه ی یاماچ را می گیرد و می گوید: «برو! ما داشتیم معامله میکردیم. » سنا که تازه متوجه موضوع شده ظرف نان را به صورت راننده می کوبد. یاماچ هم مجبور می شود با راننده و دوستش درگیر شود و کتکشان بزند. او دست سنا را می گیرد و با هم از آنجا فرار می کنند و وارد خانه یاماچ که در حیاطش باز مانده می شوند. یاماچ وقتی می فهمد که سنا گرسنه است از او دعوت می کند که به خانه بیاید و چیزی بخورد. سنا که دیگر تحمل گرسنگی را ندارد وارد خانه او می شود و دولپی نیمرو می خورد. یاماچ از سنا می پرسد که چرا در کوچه ها می پلکد و گرسنه است؟ سنا جواب می دهد: «نمی تونم بگم. هنوز بهت اعتماد ندارم. » یاماچ می خواهد برای سنا حوله و لباس جدید بیاورد.

سنا به او می گوید: «من تو خونه ی تو حموم نمیرم. » یاماچ رک و رو راست می گوید: «پس توروخدا برو. نمیدونم متوجهی یا نه ولی بوی مرده هارو میدی! » سنا از این حرف جا می خورد و کمی به فکر فرو می رود بعد زیر لب با خودش می گوید: «اما من بو نمیدم که! » او بالاخره به حمام می رود اما چون یادش رفته شلواری که یاماچ به او داده را با خود ببرد، از پشت دیوار سرش را بیرون می آورد و از یاماچ شلوار می خواهد. یاماچ هم که مشغول بازی با پلی استیشن است از جا بلند می شود و بدون این که نگاهش کند شلوار را به او می دهد. سنا شب بخیر می گوید و به طرف اتاق یاماچ می رود اما یاماچ به کاناپه اشاره می کند و می گوید: «کجا؟! من اینجارو واست آماده کردم! اون اتاق منه. »

سنا می گوید: «متاسفم برات! با مهمون اینجوری رفتار میکنن؟؟ » در نهایت سنا راضی می شود که روی کاناپه بخوابد اما وقتی یاماچ به سمت اتاقش می رود، پشت سر او راه می افتد زیرا می خواهد در را به روی یاماچ قفل کند. یاماچ تعجب می کند و می پرسد: «شوخیه؟! » سنا می گوید: «از کجا معلوم شب نمیای که منو بکشی! اگه آدم خوبی بودی رو مبل می خوابیدی. » یاماچ در حالی که از پررویی سنا خنده اش گرفته وارد اتاق می شود و سنا در را به رویش قفل می کند. ادریس در یک رستوران خالی با زن خواننده ای که از قبل با او آشناست شام می خورد و از این که آن زن رویش را زمین نینداخته و برای خوانندگی افتخار داده و آمده تشکر می کند. گروه نوازندگی شروع به نواختن می کنند و خواننده به طور اختصاصی برای ادریس آهنگ سوزناک و عاشقانه ای می خواند. ادریس در حالی که عکس دختر جوانی را رو به رویش گذاشته به ترانه گوش می دهد و گوشه ی چشمانش خیس می شود.

در آخر، خواننده که بغض گلویش را گرفته رو به ادریس می گوید: «آه ادریس، عشق تو… عشق تو… » ادریس و پسرش سلیم همزمان به خانه می رسند. سلیم زیر لب به شانس بدش لعنت می فرستد و ادریس وقتی ماشین رو باز سلیم را می بیند از او می پرسد که آن را از کجا آورده است. سلیم می گوید که بعد از عمری برای خودش چیزی خریده و قصد پس دادنش را ندارد. ادریس می گوید: «پسرم من بهت چی گفتم؟ کوچو آلی ها نمایش نمیدن. حالا می خوای سوار این ماشین بشی و تو گودال نمایش بدی؟ پشت سرت نمیگن سلیم جوگیر شده؟ » این حرف ها در سلیم بی تاثیر است. ادریس این بار صدایش را بالا می برد و از سلیم می خواهد که همان شب ماشین را برگرداند. سلیم پایش به خانه نرسیده مستقیم به سمت ماشین می رود تا آن را پیش فروشنده ببرد.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۲ سریال ترکی گودال

صبح، سنا چشمش به کیف پول یاماچ می افتد، آن را برمی دارد و از خانه بیرون می رود. وقتی یاماچ از خواب بیدار می شود، در اتاق را می زند و سنا را صدا می کند تا قفل را باز کند، اما خبری از سنا نیست. یاماچ عصبی می شود و صدایش را بالا می برد و با خود می گوید: «آخه به تو چه هان؟! به تو چه؟ میذاشتی هر بلایی سرش میومد. به تو چه؟! » او شیشه ی در را می شکند و در همین موقع سنا که برای صبحانه خرید کرده از راه می رسد. یاماچ از پشت شیشه ی شکسته سنا را می بیند، در را باز می کند و می پرسد که کجا بوده است؟ سنا حق به جانب و مثل همیشه طلب کار رو به او می گوید: «واسه آقا، بوآ چایِ داغ خریدم. خوبیم نیومده. » او به سمت آشپزخانه می رود و یاماچ که خیلی شرمنده شده دو بار معذرت خواهی می کند اما ناگهان فکری به سرش می رسد و می پرسد: «یه لحظه… تو که پول نداشتی! پس اینارو چطوری خریدی؟! » سنا کیف پول خود یاماچ را به او می دهد و جواب می دهد: «با پول تو! » سپس چند قدم عقب می رود، لباس های جدیدی که آنها را هم با پول یاماچ خریده نشان می دهد و می پرسد: «چطوره؟؟ خوشگل شدم؟ » چشمان یاماچ از تعجب گشاد می شوند.

او حتی حرفی برای اعتراض کردن هم ندارد و فقط لبخند می زند. یاماچ وقتی دلیل بی خانمان شدن سنا را می فهمد به همراه او پیش صاحب خانه اش می رود. صاحب خانه که چند روز پیش سنا را بیرون کرده و حسابی از دست او عصبانی است برای یاماچ توضیح می دهد: «پسرم! تو خیابون هرچی میبینه میارتش خونه! گربه میبینه میاره خونه، گربه ی وحشی میبینه میاره خونه. » سنا از خودش دفاع می کند و در حالی که برای صاحب خانه قیافه گرفته می گوید: «وحشی بود ولی داروهاشو دادم و درمانش کردم و فرستادمش بیرون. » یاماچ از او می خواهد که آرام باشد. صاحب خانه ادامه می دهد: «دزد با خودش میاره، با خودش معتاد میاره. آخرین بار هم یه خانواده ی سوریه ای رو با خودش آورده بود. » سنا رو به یاماچ می گوید: «نصفه شب مونده بودن تو خیابون. تو بودی چیکار میکردی؟ » یاماچ تحت تاثیر مهربانی سنا قرار می گیرد. صاحب خانه می گوید که اجاره ی شش ماه را هم نگرفته. یاماچ با کلی چرب زبانی و پرداخت اجاره ی شش ماه بالاخره صاحب خانه را راضی می کند و سنا را به خانه اش برمی گرداند. آنها وارد خانه نقلی و مرتب سنا می شوند.

یاماچ نگاهی به وسایل خانه می اندازد و سنا که حسابی از برگشتن به خانه اش ذوق دارد می گوید: «تو یه شوالیه واقعی هستی! میدونستی؟ تو توی داستانایی که بابام واسم تعریف میکرد بودی. اسمتم ژامپار دایان بود. » یاماچ از این حرف خوشش می آید. سنا روبروی یاماچ می ایستد و می گوید: «الان انقدر خوشحالم که میتونم ببوسمت. » سپس لب های او را می بوسد. یاماچ ابتدا جا می خورد و بعد خودش دوباره سنا را می بوسد و او را به سمت مبل می کشاند و به بوسیدنش ادامه می دهد اما ناگهان منصرف می شود. سنا دلیل تردید او را می پرسد. یاماچ می گوید: «تو به من شوالیه گفتی. منم میخوام مثل شوالیه ها رفتار کنم. البته اگه تو بخوای. » سنا قبول می کند اما از یاماچ می خواهد که در خانه اش بماند و جایی نرود. آنها چند روز اصلا از خانه بیرون نمی روند و فقط با هم وقت می گذرانند. تلویزیون تماشا می کنند، پازل درست می کنند، تخته نرد بازی می کنند و حتی با هم می رقصند.

یک شب وقتی سنا روی کاناپه در آغوش یاماچ دراز کشیده، یاماچ درمورد احساسی که دارد به او می گوید: «فرض کن ۵۴کیلو شکلاتو بخوری، چه حالی بهت دست میده؟ من الان تو همین حالم. من خیلی شدید عاشقت شدم. من و تو بقیه زندگیمونو با هم میگذرونیم. خیلی خوشبخت میشیم. هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه مانع خوشبختی ما بشه. » یاماچ همان شب و در همان لحظه به سرش می زند که سنا را به یکی از زیباترین مکان های استانبول ببرد. آنها بالای یک فانوس دریایی می روند و منتظر طلوع خورشید می مانند. سنا انقدر خوشحال و هیجان زده است که دلشوره گرفته. او به یاماچ می گوید: «اگه مشکلی چیزی داری از حالا بگو که خودمو آماده کنم. مثلا چه میدونم اگه قاتلی، دزدی یا از دست پلیس فرار میکنی. شایدم امروز آخرین روز قبل از رفتنت به زندانه… حتما یه چیزی هست.

همه چی نمی تونه انقدر عالی باشه. » یاماچ جوری که انگار می خواهد به موضوع خیلی مهم و وحشتناکی اعتراف کند رو به سنا با استرس می گوید: «باشه میگم. نیم ساعت قبل از آشنایی با تو با یه دختری دوست شده بودم. ولی قبل از تو بود. یعنی نمی دونستم تو توی راهم قرار میگیری. ولی از این به بعد اصلا اتفاق نمیفته. » سنا دستش را روی صورت یاماچ می گذارد، نوازشش می کند و می پرسد: «تو واقعی هستی؟ » یاماچ می گوید که واقعی واقعی است و او را در آغوش می گیرد. ماشین وارتولو وارد گودال می شود. اولین نفری که ماشین او را می بیند پسر بچه ی ۱۰، ۹ ساله ای است که بلافاصله بعد از دیدنش سوت بلندی می کشد و همه جوانان محله را متوجه حضور یک غریبه می کند. پسرهای جوان پرچم محله را تکان می دهند و از روی کوچه ها و پشت بام ها می دوند و گروه گروه در اطراف ماشین وارتولو پخش می شوند تا برای او شاخه و شانه بکشند و اتحادشان را نشان دهند. قبل از این که ماشین وارتولو به محل قرارش در قهوه خانه برسد، خبر آمدنش به ادریس می رسد.

ادریس و دو نفر از ریش سفیدان محله به عنوان مشاورهایش و سلیم و قهرمان در قهوه خانه هستند. وارتولو وارد قهوه خانه می شود و به ادریس سلام می دهد و از همان ابتدای گفت و گو شروع به چاپلوسی می کند تا برای پیشنهاد کاری اش زمینه سازی کند. او ادعا می کند که در کار تولید مواد مخدر بوده اما پلیس ها وسایل کارشان را از بین برده اند و محل درآمدشان را نابود کرده اند. و از آنجایی که می داند گودال محل امنی است و حتی پلیس ها پیش از ورود به آنجا به ادریس خبر می دهند، پیشنهاد می دهد که دو سه مکان برایش جور کنند تا در عوض هر هفته با چمدان های پر از پول جبران کند. ادریس بعد از این که با دقت به حرف های گوش می دهد می گوید: «وارتولو! اینجا محله ماست. افراد محله پشت مان، و مارو حمایت میکنن. دستشون درد نکنه. این کارشون فقط یه دلیل داره. دلیلشم اینه که من از جان و مال اونا محافظت میکنم. اونا هم همچنین. تو محله ما… » وارتولو حرف او را قطع می کند و می گوید: «من اینجا نمی فروشم. حتی قرار نیست تو ترکیه بفروشم. مستقیم میفرستم اروپا. »

ادریس ادامه می دهد: «توی محله ما سلاح فروخته میشه درسته، افرادی هم پیدا میشن که میرن محله های لوکس برای دزدی. شبا تو خیابونا افرادی هم هستن که میرن بدن و جسمشونو بفروشن. اما همشون وقتی برمیگردن خونه میدونن که جاشون امنه. مسئله فروختن یا نفروختن تو نیست. این کار مناسب ما نیست. » وارتولو وانمود می کند که از این موضوع ناراحت نشده. او آخرین چاپلوسی هایش را هم می کند و از آنجا می رود. ادریس نظر مشاورهایش را می پرسد. آنها هم با او هم عقیده هستند. پاشا مطمئن است وارتولو دست بردار نخواهد بود. ادریس هم حرص و طمع را در چشمان وارتولو دیده و به همه می گوید که از این به بعد باید بیشتر چشم و گوششان را باز کنند. قهرمان از این که با وارتولو به توافق نرسیده اند ناراحت است. او به پدرش می گوید: «پول داغ نیاز داریم. پول داغ برنمی گرده بابا. »

ادریس می گوید: «چه سرد و چه گرم، اون پولی که از اونجا میاد میخوام که نباشه. » سلیم هم نظرِ قهرمان است، می خواهد دهن باز کند که ادریس رو به او می گوید: «تو ساکت باش. نمیخواد حرف بزنی. دو ماهه یک قرون هم از بارها نمیاد. من باید برم و ازشون پول بگیرم بیام؟! » او رو به قهرمان ادامه می دهد: «مگه پول گرم نمی خوای؟ از داداشت بگیر. درست کار نمیکنه تو هم گوششو نمیکشی. » ادریس تصمیم نهایی اش را گرفته. او نظرش را تغییر نمی دهد و با وارتولو شریک نمی شود. وارتولو بعد از این که پیشنهادش از طرف ادریس رد می شود با ناراحتی سوار ماشینش می شود. او مصمم است که دوباره تلاشش را برای راضی کردن ادریس به همکاری بکند و درباره ادریس به یکی از افرادش می گوید: «چشم های بابا ادریس باالاخره وا میشه و درخشش درون مارو میبینه. اما چه فایده که ندید. راه دیگه واسه وارتولو نذاشتن. پس اون وقت به آدما زنگ بزن تا همه جارو به هم بزنن. » یاماچ روزها در آزمایشگاهی مشغول کار می شود. رئیسش که پیرمرد خوش اخلاق و مهربانی است او را به دفترش صدا می زند و ابتدا به خاطر غیبت چند روزه اش گله می کند. سپس می گوید که کلکسیون گیتار دارد و می خواهد گیتار خاص یاماچ را بخرد. او دست چک اش را روی میز می گذارد تا یاماچ خودش برای فروش گیتار قیمت بدهد. یاماچ می گوید: «میدونی اون گیتار مال کیه؟ نمیفروشم. »

رئیس اصرار می کند و از صد هزار دلار شروع می کند و قیمت را به دویست هزارتا می رساند. اما هربار یاماچ با خنده نه می گوید و در آخر دست رئیس را می بوسد و می گوید: «هیچ قدرتی نمی تونه منو مجبور کنه که گیتارو بفروشم. » یاماچ در خانه همراه دوستش با موادی که از انبار آزمایشگاه دزدیده ماده ای تولید می کند و آن را بو می کشد و ذوق زده و از خود بیخود می شود. در همین حین سنا به خانه یاماچ می آید و او را در آن حالت می بیند و با ناراحتی می گوید: «باورم نمیشه. میدونستم یه گندی هست. » سنا عصبانی و دلخور از خانه بیرون می رود و به یاماچ فرصت توضیح نمی دهد. یاماچ در حیاط خانه جلوی او را می گیرد و می گوید که سوتفاهم شده است اما سنا باور نمی کند و با دلسوزی می پرسد: «از کی داری اینو مصرف میکنی؟ » دوست یاماچ خنده اش می گیرد و یاماچ با چهره ای جدی می گوید: «از بچگی! نمی تونم جلوی خودمو بگیرم. » سپس می خندد و برای سنا توضیح می دهد که در واقع یک نوع شکر خوراکی تولید می کند که در دهان می ترکد. سنا وارد خانه می شود و وقتی از آن شکر می خورد به اشتباهش پی می برد. او کنجکاو است که اتاق یاماچ را ببیند. یاماچ سنا را به اتاقش می برد و گیتار با ارزشی که در قابی روی دیوار نگهداری می شود را نشانش می دهد.

سپس یک فیلم قدیمی برای او می گذارد که ثابت می کند خواننده معروفی به نام ارکین کورای از همان گیتار استفاده میکرده. سنا تعجب می کند و یاماچ می گوید که گیتار را در یک شرط بندی برده است. یک روز وقتی یاماچ و سنا با هم قرار می گذارند حرف از رویاهایشان می شود. یاماچ در جواب به این که آرزویی درمورد آینده اش دارد می گوید: «سه تا بچه! اولی دختر، دومی پسر، سومی بازم دختر. اگه از پسره خوشم نیاد از خونه میندازمش بیرون. با دخترام هم میریم دور دنیا رو می گردیم. » او از رویاهای سنا می پرسد. سنا می گوید که رویایی ندارد اما وقتی یاماچ اصرار می کند می گوید: «تو پاریس توی یه رستوران وقتی داریم ساندویچ میخوریم یکی بهم پیشنهاد ازدواج بده. » شب، ادریس از قهوه خانه بیرون می آید و قدم زنان به طرف خانه حرکت می کند. بعضی از مردم دور او جمع می شوند. هم سلام و علیک می کنند و هم سوالاتشان را می پرسند. مرد ناشناسی ادریس را زیر نظر دارد و او را تعقیب می کند. آن مرد دستش را زیر کتش می برد تا تفنگش را بیرون بکشد. صدای تیراندازی بلند می شود. دور و بری های ادریس بلافاصله خود را سپر او می کنند. تیراندازی از طرف جوانان محله است. کمی بعد اوضاع آرام می شود و مردی که ادریس را تعقیب می کرد وضعیت را مناسب نمی بیند و سرش را پایین می اندازد و راهش را کج می کند.

یاماچ در یک کلوپ شبانه روی صحنه گیتار می زند و می خواند. سنا هم بین جمعیت است و با افتخار به او نگاه می کند. در این بین پسری سعی می کند مخ سنا را بزند. سنا به او رو نمی دهد اما آن پسر که می خواهد خودش را به سنا تحمیل کند باعث آزار او می شود. سنا عصبی شده و ضربه ای به او می زند. آن پسر هم دستش را بالا می برد تا سنا را کتک بزند. یاماچ که این صحنه را دیده گیتارش را به گوشه ای پرتاب می کند، از روی سن شیرجه ی بلندی می زند و دست او را روی هوا می گیرد و با مشت به جانش می افتد. کلوپ به هم می ریزد و بادیگاردها به زور موفق می شوند یاماچ را از آنجا بیرون بکشند. جلوی در کلوپ یاماچ روی دستش کیسه ی یخ می گذارد سنا به خاطر خشونت زیاد او را سرزنش می کند. یاماچ می گوید: «کسی نمی تونه به عزیزانم آسیب برسونه. هیچ کس! » او هنوز هم دلش خنک نشده و می خواهد دوباره سراغ همان پسر مزاحم برود و حسابش را برسد. اما سنا تهدید می کند که اگر این کار را کند ترکش خواهد کرد. در همین موقع صاحب کلوپ پیش یاماچ می آید و به او می گوید: «مردم منتظرن. برو تو دیگه. اگه نتونستی گیتار نزن. حتی نخون. همین که اونجا وایسی برای دخترا کافیه. » سنا از این حرف حرصش می گیرد و می خواهد صاحب کلوپ را بزند. یاماچ او را در آغوش می گیرد و می گوید: «من چشمم جز تو کسیو نمیبینه! »

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۳ سریال ترکی گودال

یاماچ، سنا را به خانه می رساند و قبل از خواب موهای او را نوازش می کند و لا به لای حرف هایش می گوید که فردا ازدواج خواهند کرد اما سنا حرف او را جدی نمی گیرد. یاماچ نیمه شب از خانه ی سنا بیرون رفته و سراغ دوستش می رود تا برای بردن سنا به پاریس پول قرض بگیرد. دوست او چنین پولی ندارد و نمی تواند کمکی کند. یاماچ از فکر و خیال زیاد تا صبح خوابش نمی برد. او مدتی با غصه به گیتارش نگاه می کند و در نهایت آن را به دفتر رئیسش می برد. او صد هزار دلار پول نقد از رئیس می گیرد اما می گوید که آن گیتار امانت است و هر وقت پول داشت گیتار را پس خواهد گرفت. رئیس به شرط این که به ازای هرروز دیرکرد هزار لیره خسارت بگیرد قبول می کند. قهرمان و سلیم تصمیم می گیرند برای خوشگذرانی با هم بیرون بروند و کمی قبل از شام در خانه باشند تا توسط ادریس سرزنش نشوند. آنها به هتل لوکسی می روند و قهرمان با سه زن وارد اتاق خواب می شود اما سلیم مدام سرش در گوشی است و به برادرش می گوید که کارهای مهم تری دارد. بعد از هتل به سر قهرمان می زند که با سلیم به رینگ برود.

آنها مدتی با هم سر برد و باخت کل کل می کنند و کری می خوانند. قهرمان مطمئن است که پیروز مبارزه خواهد شد سلیم را دست می اندازد. هنگامی که آنها می خواهند سوار ماشین شوند شخص ناشناسی با صدای بلند قهرمان را صدا می زند. قهرمان سرش را به طرف آن شخص می چرخاند… ادریس به همراه همسر عروس ها و نوه هایش سر میز شام نشسته است. او از غیبت قهرمان و سلیم ناراحت و دلخور است. در همین موقع زنگ در به صدا درمی آید و خدمتکار بعد از باز کردن در جیغ می کشد و ادریس را صدا می زند. ادریس جلوی در پسرش سلیم را به هم ریخته و گریان می بیند و قضیه را می پرسد. سلیم در حالی که به شدت گریه می کند و به زور حرف می زند می گوید: «نتونستم نجاتش بدم بابا… نتونستیم بهشون برسیم. خیلی شلوغ بودن. داداشمو تموم کردن بابا… » کمر ادریس با شنیدن این خبر خم می شود. او بلافاصله به سردخانه می رود و وقتی ملافه سفید را از صورت پسرش کنار می زند و پیشانی اش را می بوسد، گریه اش می گیرد.

ادریس هنگامی که قهرمان را غسل می دهد یاد زمانی می افتد که وقتی قهرمان نوزاد کوچکی بود خودش او را حمام می کرد. سلیم در گوشه ای از خانه نشسته و آرام و بی صدا گریه می کند. صدای گریه و زاری عروس ها و نوه ها از اتاق بلند می شود. سلطان که مادر قهرمان است محکم و قاطع با صدای بلند خطاب به همه و خصوصا به سلیم می گوید: «عزامونو زیر همین سقف می گیریم. اگه وقتی بیرون میرین یه نفر یه قطره اشک ازتون ببینه دیگه راتون نمیدم خونه. فهمیدین؟! » ادریس غمگین و افسرده به خانه می رسد. سلطان با دیدن او قطره اشکی می ریزد، دست ادریس را می بوسد و تسلیت می گوید. ادریس هم بوسه ای به پیشانی سلطان می زند. وارتولو در انبار بزرگی کنار محافظانش نشسته و تفنگش را تمیز می کند. نوچه اش به او می گوید: «داداش حتما مرده؟ کاش منم بودم، دوتا گلوله هم من حرومش میکردم. » وارتولو منتظر یک تماس و خبرهای خوب است اما وقتی گوشی اش زنگ می خورد، مَدَت از شکست بخشی از ماموریت خبر می دهد و به او می گوید: «نتونستیم بریم. رفت تو خونه. » وارتولو از مدت میخواهد که حتما کار را تمام کند. ریش سفیدان محله برای عرض تسلیت در خانه ی ادریس جمع می شوند.

در همین موقع، علیچو هم در خانه را می زند و می خواهد با ادریس ملاقات کند. ادریس برای دیدن علیچو از خانه خارج می شود. علیچو سرش را پایین انداخته و با بغض می گوید: «داداش رفت آره؟ اونا اونجا منتظر داداش بودن. منم اونجا بودم. » ادریس می خواهد بیشتر بداند و علیچو با جزئیات چیزهایی که در محل حادثه دیده را تعریف می کند. سه مرد ناشناس با اسلحه هایشان قهرمان را تیر باران کرده اند و سلیم پشت ماشین سنگر گرفته بود و از ترسش همانجا میخکوب شده و از برادرش دفاع نکرده. علیچو هم که سلاحی نداشته توانسته یک بطری را روی سر یکی از قاتل ها بشکند. ادریس که ماجرا را از دهان سلیم جور دیگری شنیده بود چند بار بلند پسرش را صدا می زند و همانجا سکته می کند. آمبولانس می آید و ادریس به بیمارستان منتقل می شود. روز بعد وارتولو جلوی بیمارستان در ماشین نشسته و مدت به او می گوید: «فرش قاچاق میکرده. الان تو بازداشته فردا میبرنش دادگاه. » وارتولو به مدت می گوید: «خب الان چیکار کنیم؟ برای عزرائیل نامه بفرستیم که بیاد جون این ادریسو بگیره؟ خودمون تلاشی نمی کنیم؟ » مدت می گوید: «تصمیم با خودته. ولی میتونه مشکل ساز بشه. »

وارتولو کمی فکر می کند وبعد تصمیمش را اعلام می کند: خب باشه… پس دو روز به آقا ادریس وقت بدیم. بریم به جای اون تو محله بگردیم. » وضعیت محله در نبود ادریس و قهرمان به هم ریخته است. مردم درمانده و نگران هستند و در صحبت هایشان با هم از این وضعیت گله مندند. یک ماشین از جلوی قهوه خانه محله می گذرد. سه نفر از داخل آن قهوه خانه را به گلوله می بندند. یک نفر درجا جان می دهد و پسرش جلاسون به شدت گریه می کند. عده ای که قصد خرابکاری دارند زمین فوتبال محله را به آتش می کشند. در چنین وضعیتی سلیم در اتاقش نشسته و غصه می خورد و تار می زند. مشاوران ادریس تکلیف خود و مردم محله را از سلطان می پرسند. سلطان می گوید که راه چاره ای پیدا خواهد کرد. یاماچ ساک به دست دنبال سنا می رود و از او می خواهد که پاسپورتش را بردارد. سنا پیراهن سفید زیبای می پوشد و یاماچ او را با یک هواپیمای خصوصی به پاریس می برد. سنا که نمی داند خواب می بیند یا بیدار است یاماچ را محکم در اغوش می گیرد و او را می بوسد. آنها برای نهار به یک رستوران می روند. غذا از قبل سفارش داده شده و پیشخدمت یک ساندویچ جلوی سنا می گذارد. یاماچ از جا بلند می شود و به فرانسوی رو به مشتری ها می گوید که سنا را خیلی دوست دارد و می خواهد تقاضای ازدواج کند.

همه برای آنها دست می زنند. سنا از خوشی چشمانش برق می زند و پر اشک می شود و در حالی که کاملا شوکه شده پیشنهاد او را قبول می کند. وقتی آنها از رستوران خارج می شوند یک دختر جوان که او هم از پیش با یاماچ هماهنگ شده یک دسته گل و کلاهی زیبا به سنا هدیه می دهد. سنا و یاماچ از همانجا مستقیم به سالن عقد می روند و رسما ازدواج می کنند. آنها وقتی در هتل با هم حرف می زنند خودشان هم باورشان نمی شود که بعد از چهار پنج روز آشنایی ازدواج کرده اند. صبح روز بعد وقتی سنا بیدار می شود یاماچ در اتاق نیست. او کمی در هتل منتظر می ماند اما وقتی خبری از یاماچ نمی شود به خیابان می رود و سراغ او را از هرکسی که به ذهنش می رسد می گیرد. هیچ کس یاماچ را نمی شناسد. یاماچ بدون این که خبر بدهد رفته و سنا ترک کرده است. سنا وقتی به اتاقش برمی گردد گریه می کند و با ناراحتی سوار همان هواپیمای خصوصی که یاماچ برایش آماده کرده می شود تا به استانبول برگردد. شب قبل…. سنا روی کاناپه خوابیده و یاماچ بالای سر او نشسته و با عشق نگاهش می کند. زنگ در به صدا در می آید.

وقتی یاماچ در را باز می کند شخصی خبرهایی به او می دهد. یاماچ با شنیدن آن حرف ها شوکه می شود و بغض گلویش را میفشارد. او با چشمان پر از اشک نگاهی به سنا می اندازد. صدای غمگین یاماچ در توضیح تصمیمی که گرفته می گوید: «زندگی از شوخی های بد خیلی خوشش میاد. ممکنه با آدمی که پنج روزه میشناسیش ازدواج کنی و فردا که بیدار شدی نتونی پیشت پیداش کنی… بدون این که حتی نامه ای بنویسه پا به فرار گذاشته… تمام عمرت رو به خاطر این که سر هیچ، بلایی سر عشقت نیاد تک و تنها ولش میکنی و میری. با بابات بزرگترین دعوای زندگیت رو میکنی.. اون دعوا تورو به آدمی که میخوای باشی تبدیل میکنه. اون دعوا تورو از خانواده ات دور میکنه. در حالی که میگی از این خوشبختر نمیشی به خونه ای که میگفتی هیچ وقت بهش برنمی گردم، برمی گردی. » همان شب سوار ماشین می شود و در حالی که سلطان هم کنارش نشسته به خانه قدیمی اش برمی گردد.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۴ سریال ترکی گودال

یاماچ که جو و فضای محله گودال را دوست ندارد با قدم های سنگین وارد خانه پدرش ادریس می شود. سلطان او را در آغوش می گیرد و خوش آمد می گوید. خدمتکار خانه سعادت، از شوق دیدن یاماچ اشک می ریزد. یاماچ نگاهی به خانه می اندازد و خاطرات گذشته در سرش می چرخد…. ده سال پیش دعوای سختی بین یاماچ و ادریس رخ داد. یاماچ جلوی بقیه اعضای خانواده مشت محکمی به صورت ادریس زد و در حالی که بسیار عصبی بود و گریه می کرد، رو به پدرش گفت: «گفته بودم ولم کنین برم! چرا به من گوش ندادی؟ دستام آغشته به خون شد. خون یکی دیگه! به خاطر تو کسیو کشتم. به خاطر تو! » ادریس هم صدایش را بالا برده و گفته بود: «من به تو نگفته بودم اگه لازم باشه باید دست بشکنی؟ نگفتم هرطور شده باید از ما مراقبت کنی؟ تو از خون منی. نمی تونی از این فرار کنی. من بابای توام. اینا خانوادتن. از این نمی تونی فرار کنی. » یاماچ که گوشش از این حرف ها پر بوده و از قوانین گودال خسته شده بود ساکش را برداشت تا از خانه برود.

قبل از این که یاماچ از در خانه خارج شود ادریس به او گفته بود که اگر برود حق بازگشت ندارد. یاماچ هم جواب داده بود: « نه برای مرگ من نه برای مرگ تو! » سلیم در حیاط خانه ایستاده و با یادآوری لحظه ای که پدرش را به بیمارستان رسانده غصه می خورد. چند روز پیش در شبی که قهرمان مرد و ادریس به بیمارستان منتقل شد… سلیم با عصبانیت پیش وارتولو می رود و به روی او اسلحه می کشد. مدت جلوی سلیم می ایستد اما با دستور وارتولو کنار می کشد. سلیم اسلحه را روی سر وارتولو می گذارد و فریاد می زند: «چیکار کردی تو؟! داداشمو کشتی. » وارتولو با خونسردی می گوید: «بزن! بزن که تمام نقشه هامون خراب بشه. » سلیم خشمش را کنترل می کند و چند قدمی عقب می رود و با حرص نفرت رو به وارتولو می گوید: «گفته بودی تلفات داره. تلفات میدونی یعنی چی؟ تلفات دوتا بادیگارده یا یه تک تیرانداز. متینه، کماله، اِمیه، پاشاست. برادرم نیست! بابام که دیگه اصلا نیست. » وارتولو کتش را مرتب می کند و می گوید: «آقا سلیم! تو خونه شما کی به تو اهمیت میده؟ تا راه تو باز نشه راه منم باز نمیشه. چیکار میکردم؟ منتظر پیر شدن قهرمان میموندم؟ » سلیم فریاد می زند: «اسمشو به زبون نیار! » وارتولو به او نزدیک تر می شود و می گوید: «من هیچ وقت برادر نداشتم. نمیدونم تو قلب و فکر تو چی میگذره. اما بالا سرم خدا هست.

اگه حتی یه ذره از عمد این کارو کرده باشم خدا منو سالم تا خونه نرسونه. لازم شد این کارو بکنیم، کردیم. ما با هم درمورد چی حرف زدیم؟ یه میلیارد به تو یه میلیارد به من. من تو عمرم انقدر پول کنار هم ندیدم. تو دیدی؟ ندیدی! ولی اگه خوب پیش بره میبینم. وگرنه فکر میکنی من از این کارا خوشم میاد؟ باید یه مدت منتظر بمونیم. چون یه طرف این کار مرگه و طرف دیگه ش بهشته. » حرف زدن از سود . پول سلیم را نرم می کند. او وارتولو را تهدید می کند تا دیگر کاری به کار خانواده اش نداشته باشه. وارتولو قبول می کند. او بعد از دور شدن سلیم پوزخندی می زند، زیر لب به سلیم فحش می دهد و می گوید: «گم شو بابا! » ….. حالا سلیم درمانده شده و عذاب وجدان دارد او از دیدن یاماچ خوشحال می شود. او را در آغوش می گیرد و گریه می کند. وقتی هوا تاریک می شود یاماچ به یاد سنا می افتد و می خواهد برای هواخوری بیرون برود اما سلیم نگران است و می گوید که نمی خواهد برادر دیگرش را از دست بدهد. بنابراین خودش یاماچ را به جایی که می خواهد می رساند. یاماچ روبروی خانه سنا می ایستد و از پنجره نگاهش می کند.

سنا که از نبود یاماچ کلافه شده و گریه می کند ناگهان فریاد می زند: «کجایی یاماچ؟ کجایی… » یاماچ گریه او را می بیند ناراحت می شود اما کاری نمی کند. وارتولو برای ناامن تر کردن محله گودال به کلوپی که کُچاوالی ها از آن حمایت می کنند می رود. آدم هایش رو به مردم اسلحه می کشند و تیر هوایی می زنند. وارتولو هم پشت میکروفون از خانم ها می خواهد که بیایند وسط و برقصند. او آهنگ ترکی می گذارد و در حالی که اسلحه به دست دارد شروع به رقصدن می کند. زن ها هم به زور اسلحه در حالی که وحشت زده شده اند می رقصند. مرد بادکنک فروش که مدتی نوچگی وارتولو را میکرد وقتی به خانه اش می رسد در حالی که می خندد با خود می گوید: «چیشد قهرمان؟ سوراخ سوراخت کردن آره؟ » او به زیرزمین خانه می رود و به شخصی که در آنجا زندانی است غذا می دهد. سپس به طبقه بالا برمی گردد. در همین موقع با بادیگارد های قهرمان روبرو می شود که با غضب نگاهش می کنند. بادکنک فروش با ترس و لرز التماس می کند و می گوید که در ماجرای کشته شدن قهرمان نقشی نداشته و قهرمان را دوست داشته است.

ناگهان صدای کمک خواستن زنی از خانه بلند می شود. بادیگاردها به طرف صدا حرکت می کنند. از طرفی در یک شهربازی مردی به همراه دختر جوان و زیبایی سوار چرخ و فلک می شود و با دادن پول به مسئول وسیله های شهربازی از او می خواهد که وقتی چرخ و فلک ارتفاع گرفت مدتی در آنجا توقف کند. دختر جوان با آمپولی که از کیفش در می اورد کار آن مرد را در داخل چرخ و فلک تمام می کند و بعد از پایین آمدن چرخ و فلک، با خونسردی پیاده می شود و می رود. درگیری بین وارتولو و آدم های محله گودال بالا گرفته است. هردو طرف تلفات می دهند و پی در پی اتفاقات غیز منتظره ای برایشان می افتد. مدت به خانه وارتولو می رود و در حالی که برای موضوعی شرمنده است به او می گوید: «داداش! جاییه که بچه ها همیشه میرن. نتونستیم بهش فکر کنیم. وارتولو می گوید: «باید فکرشو می کردید! اگه جاییه که همیشه میرن برای چی میفرستی. احمق ها خیلی زنده نمیمونن مدت اینو نمیدونی؟؟ » در این گیر و دار و در حالی که وارتولو از اتفاقات پیش امده عصبی و نگران شده، بادکنک فروش که به وسیله دو بادکنک غول پیکر به پرواز درآمده به پنجره خانه وارتولو نزدیک و نزدیکتر می شود!

پاشا جلوی در خانه وارتولو به همراه چند نفر دیگر ایستاده و با کنترل از راه دو بادکنک فروش را هدایت می کند و دگمه انفجار را فشار می دهد. وارتولو با دیدن صحنه نزدیک شدن بادکنک فروش بلافاصله همراه محافظانش از اتاق نشیمن بیرون می دود و جان سالم به در می برد. آدم هایی از محله گودال خانه او را محاصره کرده اند اما وارتولو از راه مخفی به جنگل می رسد و سوار ماشین می شود و فرار می کند. او در ماشین خنده اش می گیرد و رو به مدت می گوید: «بالا سرمون طرف رو ترکوندن! این فکر چرا قبلا به ذهن ما نرسیده بود! » سلیم از یاماچ می خواهد که به ظاهرش برسد و کت شلوار بپوشد تا در محله از او به عنوان پسر ادریس حساب ببرند. سلیم یاماچ را پیش آرایشگر قدیمی محله می برد. یاماچ با دیدن مغازه سلمانی به یاد روزی می افتد که وقتی بچه بود درست در همان نقطه پدرش به کوچه خیابان ها و مردم گودال اشاره کرده و گفته بود: «پسرم خوب نگاه کن. این آدما همشون خانواده توئن. اینجا خونه توئه. مهمون میاد اما اگه تو بخوای. هرکی تو نخوای نمی تونه بیاد خونه ت، فهمیدی؟ اگه به زور بیان باید از خونه ت محافظت کنی حتی به قیمت جونت. »

سنا به خانه یاماچ می رود و از دوست او خلیل سراغش را می گیرد. خلیل هم نمی داند که یاماچ کجاست. سنا هنوز به یاماچ خوشبین است و عشق او را باور دارد و وقتی می فهمد که یاماچ برای بردن او به پاریس گیتار با ارزشش را فروخته لبخندی می زند و بیشتر به او ایمان می اورد. سنا به یاد می آورد که بالای فانوس دریایی یاماچ به او گفته بود که آنجا متعلق به برادرش است. او که سرنخ کوچکی پیدا کرده بلافاصله از خانه یاماچ بیرون می رود. یاماچ سراغ زن داداش ها و بچه ها را از سلیم می گیرد. سلیم می گوید که همه آنها را به خانه امنی در همان محله فرستاده اند. یاماچ می پرسد که آکین و برادرش جومالی کجا هستند؟ سلیم با تاسف جواب می دهد: «آکین تو خونه اصلاح و تربیته. ۱۸ ساله که بشه میره زندان. تو یکی از مکان های خودمون به پای پونزده نفر شلیک کرده. جومالی هم همینطور. زندانه. »

سلیم و یاماچ و امی و پاشا برای تصمیم گیری درباره امنیت محله در خانه جلسه می گذارند. سلطان حرف های آنها را از پشت در اتاقش می شنود. پاشا می گوید که بادکنک فروش را به دلیل این که جای قهرمان را لو داده بود کشته اند اما وارتولو و آدم هایش موفق شده اند فرار کنند. یاماچ که از چیزی خبر ندارد می پرسد که از کجا می دانند لو دادن قهرمان کار بادکنک فروش بوده است؟ پاشا می گوید که بادیگاردهای قهرمان یعنی متین وکمال گفته اند. یاماچ می پرسد که آنها شاهد گلوله خوردن قهرمان بوده اند؟ او وقتی می فهمد که سلیم و قهرمان با خود هیچ همراهی نداشته اند رو به سلیم می گوید: «پس بادکنک فروش از کجا میدونسته کجا رفته بودید. اصلا کی تصمیم گرفت حمله کنه؟ »این سوال ها ذهن امی و پاشا را هم درگیر می کند. سلیم از کوره در می رود و سر یاماچ داد می زند و می گوید: «من گفتم. مگه چی میشه؟ مثل بچه ها ازم حساب پس میگیری؟ ده ساله تو این خونه نیستی، کسی اسم تورو به زبون هم نمیاره. الان اومدی رئیس ما شدی؟؟ » یاماچ که قصدش از این حرف ها متهم کردن کسی نبود معذرت خواهی می کند.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۵ سریال ترکی گودال

سلطان از امی و پاشا و حتی سلیم می خواهد که از اتاق خارج شوند تا بتوانند با یاماچ خصوصی صحبت کند. او در اتاق نشیمن کنار یاماچ روی مبل می نشیند و به خاطر وضعیت محله ابراز نگرانی می کند. یاماچ می گوید که کاری زیادی از دستش برنمی آید چون کسی به حرفش گوش نمی دهد. همه نوجوانی اش را دیده اند و هنوز او را بچه می دانند. همچنین می گوید که برادرش سلیم به اوضاع رسیدگی می کند. سلطان درباره سلیم می گوید: «اگه به سلیم اعتماد داشتم به نظرت تورو صدا می کردم؟ با اومدن تو اون از همه خوشحالتره چون که میترسه. تو نباشی همه مسئولیت ها میفته گردن سلیم. واسه همین میترسه. پسرمه. به اندازه تو دوسش دارم اما جنسش هم میشناسم. » نگرانی سلطان از این است که همه درگیر انتقام گرفتن برای قهرمان بشوند و تا آن موقع کار از کار بگذرد و محله از هم بپاشد. سلطان با بغض رو به یاماچ می گوید: «وضعیت بابات معلوم نیست. دوتا ستون خونمون رو فرو ریختن. فقط به تو اعتماد دارم. منو تنها نذار. » او از یاماچ می خواهد که خودش راهی برای جلب اعتماد دیگران با آرام کردن اوضاع پیدا کند.

یاماچ وقتی مادرش را ناراحت و گریان می بیند او را در آغوش می گیرد و قول می دهد که گودال را به شرایط سابق برگرداند اما از همان اول می گوید وقتی امنیت برقرار شود باز هم گودال را ترک خواهد کرد. سلیم از پشت در حرف های آنها را می شنود و ناراحت می شود. او بعد از بیرون آمدن مادرش وارد اتاق می شود و کنار یاماچ می نشیند و قبل از نشستن با لحن کنایه آمیزی از او اجازه می گیرد. ذهن یاماچ هنوز هم درگیر قضیه بادکنک فروش است. او نمی داند چطور بادکنک فروش خبرچین شناخته شده در حالی که هیچکس در شب حادثه همراه سلیم و قهرمان نبوده است. این فکر و خیال های یاماچ باعث نگرانی سلیم می شود. یاماچ سوال هایی از سلیم می پرسد و می فهمد که احتمال تعقیب شدن قهرمان وجود نداشته و دخترهای هتل هم از آدم های همیشگی خود آنها بوده اند که چیزی را لو نمی دهند. سلیم از یاماچ می خواهد که به دیدن پدرشان برود تا بعدا از این که دست او را نبوسیده و حلالیت نطلبیده پشیمان نشود. مردم محله چشم امیدشان برای برقراری نظم و ثبات قدیم به خانواده کُچاوالی است. در میان آنها جلاسون که چند روز پیش در حادثه حمله افراد وارتولو پدرش را از دست داده بدون ترس از خانواده کُچاوالی با صدای بلند بدگویی می کند و می گوید که آنها حتی در مراسم ختم پدرش حاضر نشدن.

وارتولو از این که آدم های ادریس نوچه اش را بالای سرش منفجر کرده اند احساس ضعف و تحقیر شدن می کند. او قصد دارد بلافاصله تلافی کند. مدت به او می گوید که لطیف روشن کارش را شروع کرده و همه چیز خوب و طبق نقشه پیش می رود. وارتولو از مدت می خواهد که وقتی لطیف به بیمارستان رسید با او تماس بگیرد. یاماچ جلوی در بیمارستان نفس عمیقی می کشد و از سر زدن به پدری که آخرین بار ده سال پیش او را دیده منصرف می شود. او در محله قدمی می زند تا با اهالی آنجا آشنا شود. مردم به او تسلیت می گویند. یک عده پسر نوجوان مدرسه ای از دیدنش ذوق می کنند و به یاماچ می گویند که اگر کاری داشت در خدمتش هستند. یاماچ بعد از کمی گفت و گو می فهمد که دل یکی از پسرها که افه نام دارد پیش دختری گیر است اما نمی تواند حرف دلش را بگوید. یاماچ به افه قول می دهد که او را سوار ماشین کند تا شیشه را پایین بدهد و بتواند به دختری که دوست دارد پیشنهاد بدهد. زیرا افه معتقد است که داشتن ماشین روی تصمیم دخترها تاثیرات مثبتی دارد. پسرها با این پیشنهاد یاماچ کیف می کنند و خیلی خوشحال می شوند. یاماچ به آرایشگاه موحی الدین هم سر می زند و در آنجا با پسر او مته آشنا می شود. مته که برای قهرمان کار میکرده خیلی به خانواده کُچاوالی ها ارادت دارد و با اینکه خودش از آدم های وارتولو حسابی کتک خورده به فکر گرفتن انتقام خون قهرمان است.

او خیلی با احترام با یاماچ حرف می زند. یاماچ وقتی می فهمد که آنها همسن و سال هستند از مته می خواهد که راحت صحبت کند و بابت کتکی که خورده هم از طرف خانواده کُچاوالی ها معذرت خواهی می کند. مدت به وارتولو خبر می دهد که نگهبان های بیمارستان عوض شده اند و لطیف پشت خط است و با او کار دارد. لطیف در حالی که با لباس پرستارها به سمت اتاق ادریس حرکت می کند به وارتولو می گوید: «داداش! چیزی داری به ادریس بگی؟ » وارتولو جواب می دهد: «دارم. بهش بگو به مادر خدا بیامرزم سلام برسونه. » خبری از بادیگاردهای ادریس نیست و فقط علیچو با لباس های پاره و سر و صورت کثیف جلوی اتاق ادریس ایستاده. لطیف از او می خواهد که راهش را بگیرد و برود. اما علیچو مقاومت می کند و پی در پی می گوید: «باید منتظر باشم. عمو جونم… عمو ادریسم.. ول نمیکنم. » لطیف مجبور می شود تا خروجی بیمارستان علیچو را هل دهد و او را بیرون کند. در همین مدت هاله خبرنگار جوانی که با ادریس مصاحبه کرده بود وارد اتاق ادریس می شود و با ناراحتی و دلسوزی به او نگاه می کند. دکتر لطیف را به اتاق خود فرا می خواند و باعث معطل شدن او می شود. یاماچ دوباره به بیمارستان می آید تا به ملاقات پدرش برود. علیچو جلوی ورودی بیمارستان او را می بیند و می گوید: «یاماچ! تو یاماچی! من میشناسمت. عمو ادریس عکستو نشونم داده. »

یاماچ فکر می کند او گدا است و می خواهد به او پول بدهد. اما علیچو می گوید: «نه نه. پول نمیخوام. عمو تنها مونده… کسی پیشش نیست. » یاماچ وقتی این جمله را می شنود با تمام سرعت به سمت اتاق پدرش می دود. در راه پله به سلیم زنگ می زند و می گوید که هیچ بادیگاردی در بیمارستان نیست. سلیم عصبی و نگران می شود و می گوید یک تیم جدید را خواهد فرستاد. او بعد از قطع کردن گوشی زیرلب به وارتولو لعنت می فرستد. یاماچ در اتاق پدرش با هاله روبرو می شود. هاله هول می شود و خودش را معرفی می کند و بعد می گوید: «وقتی شنیدم آقا ادریس قطع نخاع شدن اومدم ملاقاتش. » یاماچ که می داند اتفاقات بدی در حال رخ دادن است مضطرب و آشفته از هاله کمک می خواهد تا جان پدرش را نجات دهد. آنها به کمک هم تخت ادریس و دستگاه های او را به اتاق دیگری منتقل می کنند. یاماچ از هاله می خواهد که در اتاق قبلی ادریس روی تخت بخوابد. ملافه را روی سرش بکشد و تا او نگفته بیرون نیاید. هاله کمی می ترسد اما قبول می کند. یاماچ از اتاق خارج می شود و منتظر می ماند. کمی بعد لطیف وارد اتاق ادریس می شود و اسلحه اش را آماده می کند. لحظه ای که می خواهد ملافه را از روی هاله کنار بزند، یاماچ سیم سیار را دور گلوی او می پیچد و اسلحه اش را هم به زمین می اندازد. یاماچ لطیف را خفه می کند و به اتاق دیگری می اندازد.

وقتی هاله ملافه را کنار می زند و بلند می شود متوجه چیزی نشده و یاماچ هم به روی خودش نمی آورد که لحظاتی پیش کسی را خفه کرده است. در همین موقع متین و کمال که توسط سلیم با خبر شده اند خود را به اتاق می رسانند. یاماچ به کمال می گوید لطیف بیهوش است و از او می خواهد که بی سر و صدا از بیمارستان خارجش کنند. بعد از این ماجرا وقتی امی، یاماچ را می بیند خیلی به او افتخار می کند. او را در آغوش می گیرد و می گوید: «مثل شیری. شیر پسر! » همان شب برای امنیت بیشتر ادریس به خانه منتقل می شود. سنا به فانوس دریایی می رود تا خبری از یاماچ بگیرد اما نگهبان که از آدم های سلیم است حق دادن اطلاعات ندارد و به سنا چیزی نمی گوید. سنا در خانه از اضطراب زیاد مدام تخمه می شکند و با هر زنگی که به گوشی اش می خورد از جا می پرد و منتظر خبری از یاماچ است. سلیم یاماچ را با خود به مکانی که قصد دارند لطیف را در آن تنبیه کنند می برد. در این فضای باز و خلوت دست ها و پاهای لطیف را از چهار سو به چهار ماشین بسته اند و بالا سرش هم پاشا ایستاده و لطیف را تهدید می کند که اگر آدرس رئیسش را ندهد تکه پاره خواهد شد. لطیف جیغ می کشد و می گوید که چیزی نمی داند.

پاشا پارچه ی سفید رنگی در دست دارد که در صورت تکان دادنش ماشین ها همزمان حرکت خواهند کرد. یاماچ از دیدن آن صحنه به هم می ریزد و از سلیم و امی می خواهد که این کار را متوقف کنند. اما آنها گوش نمی دهند و می گویند که به وارتولو پیغام فرستاده اند اما متوقف نشده است بنابراین خودشان باید متوقفش کنند. یاماچ با عصبانیت رو به پاشا فریاد می زند تا لطیف را رها کند. پاشا بالاخره موفق شده ادرس را از لطیف بگیرد. او به یاماچ و سلیم نزدیک می شود و برگه ادرس را به سلیم می دهد. امی از پاشا می پرسد که سرنوشت لطیف چه می شود؟ پاشا به صورت ناگهانی دستمال را بالا می اندازد. ماشین ها به سرعت حرکت می کنند و لطیف تکه پاره می شود. یاماچ فریادی می کشد، دستش را روی صورتش می گذارد و رویش را از آن صحنه دلخراش برمی گرداند. وارتولو در باغ خانه جدیدش با افرادش فوتبال بازی می کند. مدت توپ را برایش سانتر می کند. وارتولو می خواهد استپ سینه کند اما قبل از این که توپ روی سینه او فرود بیاید سر لطیف که در نایلون سیاهی پیچیده شده به سینه اش برخورد می کند! وارتولو شوکه می شود و مات و مبهوت این طرف و آن طرف را نگاه می کند. سلیم که خودش سر لطیف را طرف وارتولو پرت کرده و در حیاط پشتی خانه ایستاده به وارتولو زنگ می زند و می گوید: «دلت برام تنگ شده بود؟؟ آدماتو بفرست برن. می خوام ببینمت. »

سلیم وارد خانه وارتولو می شود و از این که او زیر قول و قرارشان زده و باز هم سعی کرده به خانواده اش آسیب برساند گله می کند. وارتولو به او می گوید: «سلیم جون! از این فکرا بیا بیرون. تو با اونها ما نمیشی. ما دو نفر ماییم. اونها اونهان! به تو پیشنهاد کیلو کیلو طلا دادیم. تو هم قبول کردی اگه قبول نکردی بگو که ما سنگ هارو از اول بچینیم. تا وقتی ادریس به او بزرگی به صندلی تکیه داده کی به سلیم اهمیت میده؟! » سلیم می گوید: «اونطوری که فکر میکنی هم نیست. داداشم برگشته. یاماچ. » وارتولو می گوید: «مبارک باشه. خوش اومده! من چیکار کنم؟ اونم من حل کنم؟! تو قرار بود فقط برام خبر بیاری اون وقت تو باغچه ما کله میندازی؟ » سلیم به وارتولو پیشنهاد می دهد که مکانش را عوض کند و دوباره جا به جا شود. او موقع رفتن با تاکید می گوید: «من حرفامو زدم. اگه همینطوری ادامه بدی آخرین کله ای که میخوره به سینه ت، کله خودت میشه! » وارتولو باز هم سر آسیب نرساندن به خانواده ها با سلیم توافق می کند و به او می گوید: «شمارو مارو اذیت نمی کنید ما هم شمارو. » سنا چمدان به دست به خانه ی پدرش در ازمیر برمی گردد. پدر و مادرش از دیدن او شوکه می شوند. سنا وقتی پدرش را در آغوش می گیرد، زیر گریه می زند. کمی بعد آنها دور یک میز در حیاط می نشینند. گوزده تمام مدت برای سنا قیافه می گیرد. سنا می گوید ازدواج کرده است.

حرف او تمام نشده که پدرش باابت این موضوع نیش وکنایه می زند و می گوید: «از بچگی تا حالا هرکاری خودت خواستی کردی. گفتی میرم استانبول، نقاشی میخونم. گفتیم باشه… پشیمون شدی، گفتیم باشه. گفتی پیانو، ولی باز پشیمون شدی! ما سکوت کردیم. » گوزده در جواب به خبر ازدواج سنا پوزخندی می زند و خودش را بیخیال نشان می دهد. سنا به رفتار آنها اعتراض می کند و می گوید که خانواده های دیگر این گونه برخورد نمی کنند. گوزده رو به سنا می گوید: «بچه های دیگه هم پنج سال خانوادشونو بی خبر ول نمیکنن بعد نمیان بگن ازدواج کردم! » سنا بلند می شود و گریه کنان به سمت اتاقش می رود. پدر او رو به همسرش می گوید: «باز شروع نکن. پسرمون رو هم میدونیم! » سلیم و امی و عیسی در یک ساختمان نیمه کاره سعی دارند از شخصی به نام حمدی که قبلا مته اطلاعات خوبی درباره او به دست اورده حرف بکشند. عیسی برای این کار کتک مفصلی به حمدی زده. وقتی یاماچ وارد ساختمان می شود و صورت آش و لاش حمدی را می بیند تصمیم می گیرد که با روش متفاوتی با او برخورد کند.

یاماچ روبروی حمدی می نشیند و به او می گوید: «هممون تو این دنیا عزیزانی داریم. من داداشمو خیلی دوس داشتم. اینا هم همینطور… از دستش دادیم. اما تو نمیفهمی چون داداشت زنده است. داداشت فکر میکنه تو قصابی. هرماه هم براش پول میفرستی تو بالیک اسیر! گوشت میفروشی ولی نه گوشت گوسفند! داداشت اگه بدونه چیکار میکنی سکته نمیکنه؟ مرد بیچاره از خجالتش نمیمیره؟؟ » حمدی از این که اطلاعات یاماچ انقدر دقیق است تعجب می کند. یاماچ با گوشی سلیم فیلم برادر حمدی را نشانش می دهد و می گوید: «از دست دادن عزیزان خیلی سخته. » حمدی بالاخره دهن باز می کند و می گوید: «من تهدید کردن داداش! خیلی التماس کردم اما گفتن بند و بساطمو به هم میریزن. چاره ای نداشتم. » سلیم رو به حمدی فریاد می زند: «خدا لعنتت کنه. تو چی می خواستی که ما برات انجام ندادیم. چرا به ما نگفتی؟ » حمدی به یاماچ التماس می کند که با برادرش کاری نداشته باشند و او را بکشند.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۶ سریال ترکی گودال

حمدی که قبلا هم برای بریدن گردن یکی از آدم های وارتولو با گودال همکاری کرده و دختری را فرستاده بود اینبار هم با یاماچ به توافق می رسد که دخترهایی را برای جاسوسی پیش آدم های وارتولو بفرستد تا همه حرف های آنها را با جزئیات ضبط کنند. یاماچ دستور می دهد که سر و صورت حمدی را پانسمان کنند و از عیسی هم می خواهد که قبل از کتک زدن آدم ها، او را در جریان بگذارد. پدر سنا از دخترش می پرسد که اگر یاماچ را پیدا کند چه تصمیمی درباره او خواهد گرفت. سنا گریه می کند و می گوید که حتما از یاماچ جدا می شود و او را کلا از زندگی اش بیرون می کند. پاشا به همراه حدود صد نفر از افراد مسلحش به خانه ی وارتولو حمله می کند. اما خانه از پیش تخلیه شده و کسی در آنجا نمانده. پاشا از این که رو دست خورده عصبی می شود و کمی بعد رو به یکی از افرادش با نگرانی می گوید: «تو گودال کی موند؟!! » او که خودش جواب این سوال را می داند با عجله تیم را به سمت گودال هدایت می کند تا آنجا را از خطرات احتمالی حفظ کند. در این مدت آدم های وارتولو دو نارنجک را به یکی از مکان های شلوغ گودال می اندازند و کافی نتی را هم به آتش می کشند.

مردم زود متوجه آتش سوزی می شوند و کافی نت را تخلیه می کنند. بعد از این ماجرا یاماچ و سلیم و امی و پاشا جلوی مغازه سوخته می ایستند و امی با شرمندگی گزارش خسارت ها را به یاماچ می دهد و می گوید: «چهارتا زخمی داریم. خداروشکر کسی نمرده. یه عده هم سوختگی هایی دارن. خوب میشن ایشاالله.. » اما یاماچ مثل او فکر نمی کند و از این ماجرا خشمگین است. آنها در دفتر ادریس دور هم جمع می شوند تا مشورت کنند. پاشا قصد دارد به همان روش همیشگی حمله کند و از دشمن تلفات بگیرد. بحث بین او و امی بالا می گیرد. آنها سر هم فریاد می زنند و سلیم سعی می کند آرامشان کند اما ناگهان یاماچ دستش را محکم روی میز می کوبد. همه ساکت می شوند و یاماچ از آنها می خواهد که بنشینند. او با صدای بلند و با حرارت زیاد حرف می زند و رو به همه می گوید: «جنازه داداشم هنوز تو سردخونه ست. چرا؟ چون ممکنه به تشییع جنازه حمله بشه. اینه قدرت ما؟؟ اینه قدرت گودال؟ باشه من تا اینجا به حرف های شما گوش دادم. از این به بعد شما به حرف های من گوش میدید. تا من نگفتم حمله نمی کنید. بی خبر از من کسی یه تیر بزنه میزنم.

اگه قراره بزنیم باید یه بار بزنیم. صبر میکنیم. فکر میکنه تموم شده. راحت میشه. دستش رو باز میذاره و اونوقت ما میزنیم. برای تموم کردنش میزنیم. » یاماچ بعد از گفتن این حرف ها از اتاق خارج می شود. امی و پاشا که تحت تاثیر قرار گرفته اند به یاد جوانی ادریس می افتند اما سلیم از این که یاماچ آرام آرام دارد قدرت را از چنگ او درمی آورد خوشحال نیست. علیچو به خواسته یاماچ به خانه ادریس می آید. یاماچ بعد از کمی گفت و گو متوجه حافظه قوی و عجیب او می شود و می فهمد که علیچو هرچه را می بیند به خاطر میسپارد و هیچ چیز را فراموش نمی کند. او حتی تعداد دفعاتی که یاماچ را در کوچه و خیابان دیده را با روز و تاریخ دقیق ازبر است. یاماچ که می داند سنا خانه اش را ترک کرده آدرس خانه او را به علیچو می دهد تا در آنجا کشیک بدهد و وقتی سنا برگشت خبرش کند. وارتولو که به گودال حمله کرده و هنوز هیچ جوابی نگرفته این را نشانه ای از قدرت خودش تلقی می کند و خوشحال است و در خانه مشروب می نوشد و با صدای بلند آواز می خواند. او در همان حال به مدت می گوید: «کم مونده. میان جلوی درمون زانو میزنن! دیگه داریم مغازمونو باز میکنیم. مشکلی هم پیش بیاد هستیم. موادها و اسلحه ها رو همشو بار بزن. » مدت زیاد به تصمیم ناگهانی وارتولو خوشبین نیست.

اما وارتولو آنقدر خیالش راحت است که می خواهد آن شب را به خوشی بگذراند. او به مدت می گوید: «ردیف کن! برای بچه ها هم همینطور. یه شب از فلک بدزدیم. دخترا مورد اعتماد باشن. اینور اونورمونو نبرنا!! » صبح روز بعد دخترهای زیادی سوار ماشین حمدی می شوند و حمدی بعد از تبادل اطلاعات با آنها سراغ یاماچ می رود و بعد از این که گزارش کار می دهد مرخص می شود. یاماچ که در دانشگاه شیمی خوانده به بار کامیون وارتولو فکر می کند و وقتی از دهن سلیم می شنود که او در بارش هروئین هم دارد زیر لب با خود می گوید: «پس بنزن هم داخل مواد هست. » او پس از یک سری محاسبات ذهنی از پاشا می خواهد که مقداری نیترو برایش جور کند. مادر سنا او را به خاطر از دست دادن پسرش مقصر می داند. مادر و دختر اصلا با هم نمی سازند و دعوا می کنند. سنا بعد از اینکه یک سیلی هم از مادرش می خورد چمدانش را می بندد تا دوباره به استانبول برگردد. پدرش که درمورد یاماچ تحقیق کرده لحظات آخر به سنا می گوید: «تو استانبول یه محله ی کُچُوا هست. اینا هم لیدر اونجان. آدمای درستی نیستن.

دنبال کارای خلافن. اگه این بچه هم از اون خانواده س یه ثانیه هم تعلل نکن. طلاق بگیر. » سنا حرف های پدرش را باور نمی کند اما وقتی به خانه اش می رسد حرف های او در سرش می چرخد و ذهنش را درگیر می کند. کامیون بزرگی نیمه شب در جاده ی خلوتی حرکت می کند. ناگهان سر و کله دختر جوانی در جاده پیدا می شود که از آدم های حمدی است و مدتی راننده را سرگرم می کند و او را به گوشه ای می برد. در مدتی که ماشین خالی است آدم های یاماچ وارد کامیون می شوند و به یکی از بشکه ها ماده منفجره وصل می کنند. در وسط جاده وارتولو و تعدادی از افرادش منتظر کامیون هستند. اما پیش از آن که کامیون برسد یاماچ با وارتولو تماس می گیرد و بعد از معرفی کردن خودش می گوید: «الان اولین قانون لجستیگی رو یادت میدم. هیچ وقت منابع انسانی و سرمایه رو با هم حمل نکن. » او دکمه انفجار را فشار می دهد و کامیون که در حال حرکت به سمت وارتولو و افرادش بود مقابل چشم آنها منفجر می شود. وارتولو به شدت عصبی می شود و حرص می خورد و خشمش را با زدن گلوله به گوشی اش خالی می کند. او رو به افرادش فریاد می زند: «یاماچ کیه؟! این یاماچ کیه؟ باید پیداش کنین. » بعد از این ماموریت امی و پاشا و در رو دربایستی آنها، سلیم یاماچ را در آغوش می گیرد و از اسلام و علیک می گویند. یاماچ هم طبق رسومات در جواب آنها و علیکم السلام می گوید.

همه به یاماچ و کاری که کرده افتخار می کنند. همان شب وارتولو سلیم را در جاده ای که کامیونشان در آن منفجر شده بود ملاقات می کند و سر او فریاد می زند که چرا خبر نقشه ی برادرش را نداده است. سلیم با او جر و بحث می کند و با خونسردی فقط می گوید که نتوانسته خبر بدهد. در این میان مدت چیزی در گوش وارتولو می گوید که او را از این رو به آن رو می کند. وارتولو که تا لحظاتی پیش بسیار خشمگین بود شاد و بشاش می شود و رو به سلیم می گوید: «در اصل شما نمیدونید من کی هستیم… اما اون برادر لجستیگت می فهمه. » او سوار ماشین می شود و آنجا را ترک می کند. سلیم از خوشحالی و سرحال شدن ناگهانی وارتولو نگران می شود. او هم با عجله سوار ماشینش می شود و مدام با یاماچ تماس می گیرد اما گوشی یاماچ در دسترس نیست. سنا روی مبل خوابش برده و یاماچ بالا سر او نشسته و از او می خواهد که چشمانش را باز کند. سنا فکر می کند که این بار هم خیالات است و وقتی چشمش را باز کند متوجه می شود که یاماچ آنجا نیست. یاماچ از او می خواهد که امتحان کند. سنا چشمانش را باز می کند و یاماچ را محکم در آغوش می گیرد اما ناگهان هلش می دهد و با عصبانیت می گوید: «برو! برو از خونم بیرون. » یاماچ می خواهد توضیح دهد اما سنا گوش نمی کند و با بغض می گوید: «مگه من چیکارت کردم که لایق اینم؟ بدون نوشتن حتی یه نامه گذاشتی رفتی.

نمیخوام ببینمت. وکیلم واسه طلاق بهت زنگ میزنه. » یاماچ از سنا خواهش می کند که به حرف هایش گوش بدهد. او پدر و برادرهایش را به سنا معرفی می کند و می گوید که اگر می خواهد بیشتر بداند در گوگل سرچ کند. یاماچ آرام آرام به سنا نزدیک می شود. صورت او را نوازش می کند و می گوید: «هرچی گفتم واقعی بوده. من هیچ کسو به اندازه تو دوست ندارم. » سنا برای لحظاتی در آغوش یاماچ گریه می کند اما بعد خودش را کنار می کشد و می گوید: «نه نمیخوام! برو. » یاماچ در حالی که اشکش را پاک می کند به طرف در خروجی می رود اما سنا طاقت نمی آورد و دنبالش میدود و او را می بوسد. آدم های وارتولو به ساختمانی که روبروی خانه سنا قرار دارد می روند تا در کمین بنشینند و منتظر فرصت مناسبی برای کشتن یاماچ بمانند. سلیم که او هم خود را به نزدیکی خانه سنا رسانده با دیدن آنها بیشتر نگران یاماچ می شود. او بر ترسش غلبه می کند، تفنگش را در دست می گیرد و وارد ساختمان روبروی خانه سنا می شود و به یک طبقه بالاتر از محل استقرار افراد وارتولو می رود. نیمه های شب باز هم به سر سنا می زند که از یاماچ به خاطر کارهایی که کرده حساب پس بگیرد.

او چند شی شکستنی به طرف یاماچ پرتاپ می کند و باز هم از او می خواهد که آنجا را ترک کند. وقتی یاماچ برای رفتن حاضر می شود سنا بیشتر عصبی می شود و رو به او فریاد می زند: «پس من چه گوهی بخورم؟! » بگو مگوی آنها به اتاق نشیمن که در دیدرس آدم های وارتولو است کشیده می شود. افراد وارتولو لبه پنجره خانه روبروی می ایستند و از طبقه بالای آنها هم سلیم با ترس و نگرانی به یاماچ و سنا نگاه می کند و خودش را نشان می دهد. یاماچ با دیدن سلیم متوجه خطری بودن اوضاع می شود. سنا را در آغوش می گیرد و به گوشه ای شیرجه می زند. در همین لحظه ادم های وارتولو خانه سنا را به رگبار می بندند.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۷ سریال ترکی گودال

سنا بعد از اینکه یک سیلی هم از مادرش می خورد چمدانش را می بندد تا دوباره به استانبول برگردد. پدرش که درمورد یاماچ تحقیق کرده لحظات آخر به سنا می گوید: «تو استانبول یه محله ی کُچُوا هست. اینا هم لیدر اونجان. آدمای درستی نیستن. دنبال کارای خلافن. اگه این بچه هم از اون خانواده س یه ثانیه هم تعلل نکن. طلاق بگیر. » سنا حرف های پدرش را باور نمی کند اما وقتی به خانه اش می رسد حرف های او در سرش می چرخد و ذهنش را درگیر می کند. کامیون بزرگی نیمه شب در جاده ی خلوتی حرکت می کند. ناگهان سر و کله دختر جوانی در جاده پیدا می شود که از آدم های حمدی است و مدتی راننده را سرگرم می کند و او را به گوشه ای می برد. در مدتی که ماشین خالی است آدم های یاماچ وارد کامیون می شوند و به یکی از بشکه ها ماده منفجره وصل می کنند. در وسط جاده وارتولو و تعدادی از افرادش منتظر کامیون هستند. اما پیش از آن که کامیون برسد یاماچ با وارتولو تماس می گیرد و بعد از معرفی کردن خودش می گوید: «الان اولین قانون لجستیگی رو یادت میدم. هیچ وقت منابع انسانی و سرمایه رو با هم حمل نکن. »

او دکمه انفجار را فشار می دهد و کامیون که در حال حرکت به سمت وارتولو و افرادش بود مقابل چشم آنها منفجر می شود. وارتولو به شدت عصبی می شود و حرص می خورد و خشمش را با زدن گلوله به گوشی اش خالی می کند. او رو به افرادش فریاد می زند: «یاماچ کیه؟! این یاماچ کیه؟ باید پیداش کنین. » بعد از این ماموریت امی و پاشا و در رو دربایستی آنها، سلیم یاماچ را در آغوش می گیرد و از اسلام و علیک می گویند. یاماچ هم طبق رسومات در جواب آنها و علیکم السلام می گوید. همه به یاماچ و کاری که کرده افتخار می کنند. همان شب وارتولو سلیم را در جاده ای که کامیونشان در آن منفجر شده بود ملاقات می کند و سر او فریاد می زند که چرا خبر نقشه ی برادرش را نداده است. سلیم با او جر و بحث می کند و با خونسردی فقط می گوید که نتوانسته خبر بدهد. در این میان مدت چیزی در گوش وارتولو می گوید که او را از این رو به آن رو می کند. وارتولو که تا لحظاتی پیش بسیار خشمگین بود شاد و بشاش می شود و رو به سلیم می گوید: «در اصل شما نمیدونید من کی هستیم… اما اون برادر لجستیگت می فهمه. »

او سوار ماشین می شود و آنجا را ترک می کند. سلیم از خوشحالی و سرحال شدن ناگهانی وارتولو نگران می شود. او هم با عجله سوار ماشینش می شود و مدام با یاماچ تماس می گیرد اما گوشی یاماچ در دسترس نیست. سنا روی مبل خوابش برده و یاماچ بالا سر او نشسته و از او می خواهد که چشمانش را باز کند. سنا فکر می کند که این بار هم خیالات است و وقتی چشمش را باز کند متوجه می شود که یاماچ آنجا نیست. یاماچ از او می خواهد که امتحان کند. سنا چشمانش را باز می کند و یاماچ را محکم در آغوش می گیرد اما ناگهان هلش می دهد و با عصبانیت می گوید: «برو! برو از خونم بیرون. » یاماچ می خواهد توضیح دهد اما سنا گوش نمی کند و با بغض می گوید: «مگه من چیکارت کردم که لایق اینم؟ بدون نوشتن حتی یه نامه گذاشتی رفتی. نمیخوام ببینمت. وکیلم واسه طلاق بهت زنگ میزنه. » یاماچ از سنا خواهش می کند که به حرف هایش گوش بدهد.

او پدر و برادرهایش را به سنا معرفی می کند و می گوید که اگر می خواهد بیشتر بداند در گوگل سرچ کند. یاماچ آرام آرام به سنا نزدیک می شود. صورت او را نوازش می کند و می گوید: «هرچی گفتم واقعی بوده. من هیچ کسو به اندازه تو دوست ندارم. » سنا برای لحظاتی در آغوش یاماچ گریه می کند اما بعد خودش را کنار می کشد و می گوید: «نه نمیخوام! برو. » یاماچ در حالی که اشکش را پاک می کند به طرف در خروجی می رود اما سنا طاقت نمی آورد و دنبالش میدود و او را می بوسد. آدم های وارتولو به ساختمانی که روبروی خانه سنا قرار دارد می روند تا در کمین بنشینند و منتظر فرصت مناسبی برای کشتن یاماچ بمانند. سلیم که او هم خود را به نزدیکی خانه سنا رسانده با دیدن آنها بیشتر نگران یاماچ می شود. او بر ترسش غلبه می کند، تفنگش را در دست می گیرد و وارد ساختمان روبروی خانه سنا می شود و به یک طبقه بالاتر از محل استقرار افراد وارتولو می رود.

نیمه های شب باز هم به سر سنا می زند که از یاماچ به خاطر کارهایی که کرده حساب پس بگیرد. او چند شی شکستنی به طرف یاماچ پرتاپ می کند و باز هم از او می خواهد که آنجا را ترک کند. وقتی یاماچ برای رفتن حاضر می شود سنا بیشتر عصبی می شود و رو به او فریاد می زند: «پس من چه گوهی بخورم؟! » بگو مگوی آنها به اتاق نشیمن که در دیدرس آدم های وارتولو است کشیده می شود. افراد وارتولو لبه پنجره خانه روبروی می ایستند و از طبقه بالای آنها هم سلیم با ترس و نگرانی به یاماچ و سنا نگاه می کند و خودش را نشان می دهد. یاماچ با دیدن سلیم متوجه خطری بودن اوضاع می شود. سنا را در آغوش می گیرد و به گوشه ای شیرجه می زند. در همین لحظه ادم های وارتولو خانه سنا را به رگبار می بندند.

صدای آژیر پلیس باعث فرار آدم های وارتولو می شود. خبر قسر در رفتن یاماچ به وارتولو می رسد. مدت تلفنی به او می گوید که یاماچ لحظه آخر به طریقی متوجه نقشه آنها شده و پناه گرفته. بعد از این که افراد وارتولو به خانه او میرسند وارتولو تک تکشان را کتک می زند. اما فقط یقه ی کت مدت را مرتب می کند و به او می گوید: «افرادت عقب مونده ن مدت! »

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۸ سریال ترکی گودال

زن های خانواده ی کُچُوالی به خانه برمی گردند. آنها باید طبق رسومات دست رئیس خانواده را ببوسند. ابتدا نِدرَت که همسر قهرمان است جلو می آید و در حالی که از دیدن یاماچ خوشحال است دست او را می بوسد. یاماچ از این کار خوشش نمی آید و ترجیح می دهد همه را در آغوش بگیرد. اما سلطان می گوید که آداب و رسوم باید اجرا شوند. برای فهمیدن ادامه این قسمت از سریال روی تیتر کلیک کنید.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۹ سریال ترکی گودال

یاماچ به همراه سلیم و پاشا و امیدرساختمان نیمه کاره سرقرار با وارتولو میروند. وارتولو هم به همراه مددبه قرار مذاکره می اید . مردی قرار است بین انها داوری کند بایکال نام دارد. ورو به هردو طرف میگوید هرکودوم از شما چیزایی میخواید و منم سعی میکنم بینتون یه نقطه مشترک پیدا کنم. وارتولو میگوید که قبلا خواسته اش را گفته که میخواهد چند مکان درمحله گودال برای تولید مواد مخدر داشته باشد. اما یاماچ میگوید که چنین اتفاقی نخواهد افتاد و انها روی حرف ادریس که قبلا گفته بود در محل به وارتولو مکان نمیدهد و حرف نمیزنند. وارتولو جا میخورد و فکر میکند یاماچ اورا مسخره کرده. یاماچ شن های که روی زمین ریخته با پا صاف میکند چوبی برمیدارد و نقشه محله گودال را میکشد او پشت محله محله ی کوچکی را نشان میدهد و میگوید این محله دره است ، دره کوچه پشتی گوداله برای تو توی دره هرچقدر مکان بخوای ردیف میکنم.

وارتولو قبول نمیکند و یاماچ ادامه میدهد هنوز حرفم تموم نشده، ازت مراقبت میکنیم و پولم ازت نمیگیریم پیشنهادم اینه… وارتولو از پیشنها یاماچ و مخصوصا از ان قسمتش که قرار نیست در سود شریک باشند خوشش می اید اما میگوید ما همینطوری هم یه دستمون تو دره هست پلیس اون طور که به شما اطلاع میده به ما نمیده
وقتی پلیس بیاد بریزه مارو بگیره چیکار میکنید؟ یاماچ درجواب میگوید که وقتی پلیس بیاید اوخواهد دید که چکار میکند! وارتولو خواسته های دیگری هم دارد او میگوید که نمیتواند زیاد از جنس هایش دور بماند و قصد دارد در نزدیکی مغازه هایش خانه داشته باشد. یاماچ میگوید برای او در دره خانه ای پسدا خواهد کرد. اما وارتولو قبول نمیکند. و حتما میخواهد ساکن گودال باشد زیرا پلیس خیلی به دره نزدیک است. یاماچ زیر بار نمیرود و رو به بایکال میگوید نمیشه تنها ما نیستیم که نزدیکاشونو از دست دادن

وارتولو هم که از یاماچ سوتی گرفته بلافاصله میگوید اهان یه لحظه یعنی الان تو داری میگی که من نمیتونم جلوی اهالی گودالو بگیرم؟اگه نمیتونس تو گودال جلوی ادمارو بگیری تو دره چطور این کارو میکنی؟این چجور محافظتیه؟ یاماچ این شرط وارتولو راهم قبول میکند و به او اجازه زندگی در گودال را میدهد و تضمین میکند حتی قطره خونی از دماغ وارتولو نیاید. یکی از شرط های یاماچ هم این است که به هیچ وجه هیچ جنسی در گودال فروخته نشود. وارتولو قبول میکند و در اخر میپرسد که چگونه باید او و افرادش به دره جابجا شوند. یاماچ توضیح میدهد که برو دره و توی قهوه خونه میدون بشین.
به حساب من چای بخور. بچه ها تورو پیدا میکنن. بعد از به توافق رسیدن هردو طرف و رفتن کوچوالی ها وارتولو به مدد میگوید به بچه ها خبر بده این بار دیگه حتما مغازه امون باز میشه. یاماچ در فضای سبز روی نیمکتی مینشیند و سلیم از این که برادرش تصمیم گرفته از وارتولو پول نگیرد ناراحت است.

سلیم به یاماچ اعتراض میکند یاماچ میگوید داداش اونقدر از پا در نیومدیم که محتاج پول قاچاق مواد باشیم. چهره سلیم حرفهای اورا تایید نمیکند. وقتی یاماچ به سلیم نگاه میکند میگوید چیه نکنه از پا افتادیم؟ از جا بلند میشود روبروی سلیم میایستد و میگوید یچیزی میخوام بگم داداش ازمن چه انتظاری داری؟
مگه من چشم بصیرت دارم که بتونم فکر شماهارو بخونم ؟
ورشکست شدیم؟ اگه شدیم بگو بدونم سلیم میگوید نه چرخمون داره میچرخه خدارو شکر ولی همش یجا گیر میکنه!
هرچی بدست میاریم از دست میره این مشکل قبل درگیری با وارتولو هم بود. صندوق خالی نیست ولی پرهم نیست. داداش قهرمان به بابا گفته بود که پول گرم نیاز داریم. یاماچ بخاطر مشکل جدید آهی از ته دل میکشد و همراه سلیم به کار گاه پاشا و امی میرود و دور یک میز کنار هم مینشینند. یاماچ ابتدا توضیح میدهد ما به وارتولو جا دادیم و ازش محافظت میکنیم. اما اونجا یا هرجای دیگه عمرا نمیتونه مواد مخدر تولید کنه. فرض کنیم اگر بتونه دور از چشم ما تولید کنه نمیتونه بیرون ببره. اسم کوچووالی ها کنار مواد نمیاد خیالتون راحت باشه.

امی که حدس زده بود یاماچ نقشه هایی داشته باشد همانجا پول شرطی را که از پاشا برده از او میگیرد. سلیم هم خوشحال میشود و به یاماچ میگوید پسر از صبح باهمیم چرا اینو نمیگی. یاماچ میخواهد درمورد مشکلات مالیشان بیشتر بداند همه با شرمندگی سکوت میکنند ودر نهایت امی نگاهی به سلیم می اندازد و میگوید خیلی وقته از بارها پول نمیاد بابات اینطور میگفت. یاماچ رو به برادرش میگوید پس داداش موقع بارگیری منم باهات میام. سلیم از این حرف یاماچ دلخور میشود و میگوید البته البته که بیا اصلا من نمیام توخودت تنها برو. امی درباره خودش هم سربسته میگوید که موضوعی هست و یکی دوروزه ان راحل خواهد کرد تا از مخمسه بیرون بیاید. در خانه کوچوالی ها سنا که حوصله اش سر رفته در حیاط خانه سرمیز کنار جاری ها و نوه ها مینشیند و متوجه نگاه های بد و چپ چپ ندرت به عایشه و خودش میشود. سعادت دراین باره میگوید که این مشکلات بین جاری ها پیش می اید.

کاراجا بادبادکی را در دور دست درحال پرواز میبیند و به آکشن اشاره میزند که نگاه کند. انها کمی باچشم و ابرو باهم حرف میزنند و این کارشان خبر از نقشه شیطنت امیزی میدهد. سلطان که دلش نمیخواهد دوباره یاماچ را از دست بدهد وقتی با سنا در اتاق نشیمن روبرو میشود رک و جدی به او میگوید:پسرم یه اشتباهی کرده ، سالها دور از ما زندگی کرده، ولی الان برگشته. موندن تو زیاد طول نمیکشه پس خیلی خودتو عادت نده چون بعدا خیلی ناراحت میشی. سنا حاضر جوابی میکند و میگوید پسرت برگشته اینجا چون فکر میکنه شما تو شرایط سختی هستین . یه اشتباهی کرده ولی نمیتونم بخاطرش سرزنشش کنم چون شمارو خیلی دوست داره اما اصلا قصد نداره اینجا بمونه برای همین زیاد خودتونو عادت ندین بعدش خیلی ناراحت میشین

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۱۰ سریال ترکی گودال

کاراجا و اکشین از طریق راه مخفی که برای خودشان درست کرده اند به مکان متروکه ای در جنگل میروند تا جلسون را ببینند. کاراجا گوشه ای می ایستد اکشین صورت جلسون را میبوسد اما بخاطر این که جلاسون چند روز از او خبر نگرفته دلخور است. جلاسون هم از این که خانواده اکشن در مراسم ختم پدرش شرکت نکرده اند ناراحت است و رفتار سردی دارد. کمی بعد هردو حال مادر هایشان را میپرسند. در این میان کاراجا با حسادت به انهانگاه میکند. اکشن و کاراجا برای این که کسی شک نکند خیلی زود به خانه برمیگردند و از پنجره کوچکی وارد انبار میشوند. ناگهان سلطان درانباری را باز میکند و با دیدن پنجره باز مشکوک نیشود و میپرسد که درانجا چکار میکنند. سنا که دخترهارا هنگام بالا رفتن از پنجره دیده است خود را به انباری میرساند و رو به کاراجا و اکشن میگوید پیداش کردین؟سپس ظرف ترشی را از روی کمد برمیدارد و همانجا شروع به خوردن میکند و به سلطان میگوید که خیلی هوس ترشی کرده بود.

سلطان هم با عصبانیت دخترهارا پیش مادهایشان میفرستد و این قضیه به خیر میگذرد. عایشه در اتاقش غمگین نشسته و گریه میکند کاراجا وارد اتاق میشود وبااین که خودش هم همراه اکشن رفته و کمکش کرده بود پشت سراو به مادرش حرف میزندو و میگوید باباش تازه مرده اونوقت ببین دنبال چه کاراییه او دلیل گریه کردن مادرش را چندین بار میپرسد.
عایشه از کوره درمیرود و موهای کاراجارا میکشد و جواب میدهد توکارایی که نمیدونی دخالت نکن. کاراجا عصبانی مسشود و رو به عایشه میگوید شیونه میگه از این خونه فرار کن. وارتولو هنگامرفتن به دره شیشه ماشین را پایین میدهد وجوری به کوچه خیابان ها نگاه میکند که انگار خیلی برایش اشنا هستند. او وقتی خانه ابی رنگ متروکه ای را میبیند از ماشین پیاده میشود و از پیرمردی که دران نزدیکی نشسته میپرسد عمو این خونه که سالمه چرا هیشکی توش نمیشینه!؟ پیرمرد جواب میدهد اون خونه شومه توش جنایت شده ۳۰ ساله که هیچکس توش نمیشینه. وارتولو با چشمانی که پر از اشک شده به ان خانه نگاه میکند و خاطره ای را به یاد می اورد…
روزی پسر ۸،۹ ساله ای از در خانه بیرون دوید و مادرش کاپشن پسرک را تنش کرده و با لبخند به او گفته بود حالا برو پسرم بسلامت.پسر بچه قبل از رفتن برای مادرش دست تکان داده بود .

بعد از این که این خاطره از جلوی چشمان وارتولو میگذرد او اشکش را پاک میکند و دوباره سوار ماشین میشود. یاماچ از مکه میخواهد بدون این که کسی از نقشه جدیدی که کشیده خبردار شود بچه های محله خودشان را با بچه های قهوه خانه در دره عوض کند. او درباره نقشه اش توضیحاتی میدهد. پاشا وارتولو را به یک کاراگاه خیاطی کهنه و کثیف میبرد.وانجا را به عنوان یکی از مکان هایی که قولش را داده بود دراختیار وارتولو قرار میدهد. او کلید کارگاه را جلوی وارتولو می اندازد ومیگوید بگیر به خوشی و سلامتی استفاده کنی. وارتولو که کارگاه را نپسندیده کمی حرص میخورد و بعد به مدد میگوید که زودتر بچه هارا خبر کند تا مغازه را راه بیندازند. اکشین از سنا بخاطر این که از دست سرزنش های سلطان نجاتش داده و رازش را به کسی نگفته تشکر میکند. سناهم که دیگر راه مخفی اکشین و کاراجا را یاد گرفته پنهانی از خانه بیرون میزند و با تاکسی خودش را برای دیدن دوستش درم به کافه ای میرساند. او ماجرای ازدواجش با یاماچ را برای درم تعریف میکند و میگوید که مشکلاتی هم دارد. سنا از سلطان به عنوان بزرگترین مشکل اسم میبرد و میگوید همه زن های خونه رو ساکت کرده اما من به را خودم ادامه میدم یامنو همینجوری قبول میکنه یا همینجوری قبول میکنه.

وقتیهوا تاریک میشود و سنا به خانه برمیگردد جلاسون که رفتو امد مخفیانه اورا دیده تعقیبش میکند یاماچ و سلیم هرکدام جدا جدا سر ساعتی که قرار گذاشته اند به یکی از بارها که تحت حمایت خودشان است میروند. صاحب بار یوجل به سلیم خیلی احترام میگذارد اما چون یاماچ به عنوان خواننده درانجا کار میکرده برای این که بتواند با سلیم خصوصی صحبت کند با لحن تندی از یاماچ میخواهد که بیرون برود. یاماچ همانجا روی صندلی لم میدهد. یوجل عصبانی میشود و با خشم به طرف یاماچ گام برمیدارد. درهمین موقع یکی از بادیگارد ها جلویش را میگیرد. یوجل که نمیدانسته یاماچ برادر سلیم است من من کنان بابت سوتفاهم پیش امده عذر خواهی میکند و از صدا و خوانندگی یاماچ تعریف و تمجید های بسیاری میکند. یاماچ که برای گرفتن پول به انجا امده میگوید ۳ ماه است که از بارها پولی نگرفته اند. او توضیح میدهد ما که ازت باج نمیخوایم یوجل . یه خدمتی کردیم پولش دستمون نرسیده. یوجل مشکل نداشتن پول نقد در بازار را بهانه میکند و در حالی که از چهره جدید یاماچ و سلیم ترسیده و خودش را گم کرده میگوید خب من همین الان برم بانک پولو بگیرم.
شما هم چایی بخورین تا برگردم.

اکیپ پلیس وارد محله دره میشود. عده ای پسر جوان به محض دیدن ماشین های پلیس منور هایی در پشت بام ها روشن میکنند. پسری که در قهوه خانه نشسته بادیدن نورهایی که از پشت بام ها پیداست با سرعت خودش را به اشپزخانه وارتولو که دیگر تقریبا تمام وسایلش چیده شده میرساند. او رو به یاماچ و وارتولو که هردو در انجا هستند میگوید داداش بیاید بیرون پلیس داره میاد. وارتولو که جا خورده اسلحه اش را در دست میگیرد تا خود را برای درگیری احتمالی اماده کند. اما یاماچ از او میخواهد که ارام باشد. افراد داخل مغازه در مدت کوتاهی انجارا به یک کارگاه خیاطی تبدیل میکنند و وسایل مغازه وارتولو را پشت دیوار ها پنهان میکنند. وقتی نیروهای پلیس وارد انجا میشوند با عده ای کارگر و لباسهایی کهروی هم انباشته شده اند روبرو میشوند. دراین میان یاماچ به وارتولو میگوید گفته بودم که مشکلی برات پیش نمیاد. پاشا به همراه وارتولو به خانه کوچک و محقری که برای وارتولو در نظر گرفته اند میروند. وارتولو که با دیدن خانه ناراحت شده میگوید قرارشان این نبوده است.

پاشا درحالی که لبخند موزیانه ای برلب دارد روی صندلی خانه مینشیند و تلویزیون را روشن میکند و میگوید:خوشت نیامد؟مگه قرارمون چی بوده؟
هی گیر دادی تو گودال خونه میخوام.بیا اینم خونه. وارتولو همان شب افرادش را درخانه جمع میکند تا قوانین جدیدی را بهشان توضیح دهد. او که تازه کار و بارش را راه انداخته به افرادش میگوید که تا چند وقت کسی حق درخواست حقوق ندارد. همچنین میگوید ادم هایش باید در محله گودال محترمانه رفتار کنند و مثل تازه عروسها در کوچه و خیابانها سر به زیر راه بروند. کسی جرئت اعتراض ندارد و همه حرف های وارتولو را میپذیرند اما دور از چشم او یک نفر که حسابش از پول خالی است و از نگرفتن حقوق عصبانی شده به حرص به وارتولو نگاه میکند و درباره او میگوید:میشینم رو سرش هرچی ممیخواد بشه بشه واسم مهم نیست.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۱۱ سریال ترکی گودال

یاماچ برای شام به خانه میرود. همه سر میز شام در سکوت کامل غذا میخورند که ناگهان سنا حرفی از نمکدان میزند. سلطان چپ چپ نگاه میکند و یاماچ که خنده اش گرفته برای این که فضا را عوض کند خودش هم سر صحبت را باز میکند و از برادر زاده اش عاجر جدول ضرب میپرسد. عاجر به خوبی جواب میدهد وحتی ضرب های دورقم در دو رقم را ذهنی حل میکند. یاماچ تعجب مسکند و بعد از کمی گفتگو متوجه میشود که عاجر بخاطر هوشی که دارد در مدرسه حوصله اش سر میرود. یاماچ قبل از خواب پیش مادرش میرود و بالحنی ارام و مهربان از او میخواهد که با سنا بد رفتار نکند. سلطان برای توجیح رفتارش میگوید مثل ما نیست، نه رفتارشو بلده ته لباس پوشیدنشو،نمیدونه سر سفره کی باید حرف بزنه و کی باید سکوت کنه.

یاماچ یاداوری مسکند که سلطان هم هنگام ازدواج با ادریس یتیم بوده و مادرشوهرش مخالف وصلت انها بوده اودست مادرش را میبوسد و بار دیگر از او خواهش میکند که با سنا بدرفتاری نکند. صبح روز بعد سلطان خودش میز صبحانه را میچیند و بعد از رفتن یاماچ از سنا دعوت میکند که سر میز بنشیند. او از نظم و ادب و رسوم گودال و خانه اش صحبت میکند و بعد از کلی مقدمه چینی از سنا میخواهد که نظمشان را بهم نریزد. یاماچ و امی و پاشا و سلیم صبحانه شان را در کارگاه میخورند و در همان حال باهم صحبت میکنند و از پول هایی که موفق شده اند برای پر کردن صندوق جمع کنند حرف میزنند. امی درمورد پروژه احتمالی بعدی حرف میزند و میگوید که خواننده معروف بنام اوکان هست که پدرش از اهالی قدیمی گودال بوده و انها از کسانی طلب دارند و درصورتی که نتوانند پولشان را بگیرند به امی خبر میدهند تا انها به نمایندگی وارد عمل شوند.
پول را پس بگیرند و درصدی هم برای خودشان بردارند. یاماچ وقتی میفهمد که اوکان خیلی پولدار شده میگوید حیف شد کاش منم بجای راک پاپ میخوندم.

پاشا نگاهی به سلیم کهکلافه بنظر میرسد می اندازد و چون سلیم صدای قشنگی دارد میگوید یاماچ نه ولی سلیم میتونست پاپ بخونه. اعصاب سلیم بهم ریخته است و از این حرف بی دلیل به او بر میخورد. سلیم ناگهان از کوره در میرود سر همه داد میزندو درحالی که تحساس میکند مورد توهین قرار گرفته انجا را ترک میکند و باعث تعجب بقیه میشود. او سراغ وارتولو میرود و میپرسد که چرا پیشنهاد یاماچ برای امدن به دره را قبول کرده؟ وارتولو خاطره ای تعریف میکند و میگوید روزی با شخصی که استاد بزرگ شطرنج بوده دشمن شده و اورا به تله انداخته و بااین که شطرنج بلد نیست درنهایت شطرنج باز را مات کرده و اورا کشته. وارتولو در جواب سلیم میگوید وقتی نتوانستیم توی گودال بمونیم و راحت سرمونو رو بالش بذاریم اومدی دره. بذار من اول تو دره جابجا بشم تا بعد تو بفهمی که من چرا دره رو قبول کردم. سلیم میگوید هرکار میکنی عجله کن.

زیاد وقت نداریم.کارها اونجور که فکر میکنی نیست. رئیس قول داده نمیذاره تولید کنی و حتی اگه تولید کنی نمیتونی بفروشی. وارتولو از شنیدن این خبر ها جا میخورد ووقتی سلیم میخواهد برود اورا صدا میزند و در واکنش به خبری که شنیده میگوید بهت گفتم شطرنج بازو زدم اون دیگه کیه. یاماچ پیش علیچو میرود تا بداند که قهرمان دقیقا چطور کشته شده است. او با شنیدن جزئیات صحنه ای که علیچو دیده چشمانش پر از اشک میشود و باتومه به این که علیچو گفته قاتل ها مدتی قبل از امدن قهرمان در کمین بوده اند مطمئن میشود که کسی این وسط خبر چینی کرده. یاماچ در راه برگشت به خانه از سلیم میخواهد که همهافراد و دارو دسته شان را در حیاط خانه جمع کند. او وقتی به خانه میرسد درحالی که از پنجره اتاق به ادم هایشان نگاه میکند به سلیم که دلیل این کاررا میپرسد میگوید:باید تو چشماشون نگاه کنم ما موقتی با وارتولو اشتی کردیم،چون اون همه چیز مارو میدونه سلیم میگوید که سالها با این افراد کار کرده و امکان ندارد هیچ کدام از انها جاسوسی کنند.

اما یاماچ دلایلش را توضیح میدهد. تو مساله داداش قهرمان یکی خبر داده که به جمدی دسترسی پیدا کنند معلومه از بیمارستان محافظ های بابا عقب نشینی کردند وقتی پاشا رفته بود خونه وارتولو واسش یه یادداشت نوشته بودند که کسی که شکار میره شکار میشه یعنی انقدر به خودشون اطمینان دارن. سلیم برای لحظاتی در ذهنش تصور میکند که یاماچ همه چیز را فهمیده و از او میپرسد ارزشش رو داشتهکه بخاطر پول برادرش را بکشد؟ او این افکار را از ذهنش بیرون میکند و رو به یاماچ میگوید که شاید همه این اتفاقات تصادفی بوده باشد اما یاماچ قبول ندارد و میگوید تست کردم. روزی که پلیس حمله کرد رو پشت بوم نشونه گیر ها بودند اینو به کسی نگفتم درواقع اون موقع همه چیو فهمیدم.

سلیم پوزخندی میزند و درحالی که از این کار یاماچ دلخور شده میگوید:عجب دمتگرم یعنی منم جزو کسایی که شک داری هستم!؟ یاماچ میگوید داداش اگه تو باشی چرا همه اینارو به تو میگم؟ این خبر چین هرکی که هست تا وقتی پیداش نکردیم نمیتونیم به وارتولو اسیب بزنیم. در این مورد از همه بیشتر به تو اعتماد دارم. کاش بابا بود.اون میدونست چیکار باید بکنیم. چشمان ادریس بطور ناگهانی باز میشود و او به هوش می آید.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۱۲ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۱۳ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۱۴ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۱۵ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۱۶ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۱۷ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۱۸ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۱۹ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۲۰ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۲۱ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس
خلاصه داستان قسمت ۲۱ سریال ترکی گودال

قسمت ۲۲ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۲۳ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۳۲ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس
قسمت ۳۲ سریال ترکی گودال

قسمت ۳۳ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس
خلاصه داستان قسمت ۳۳ سریال ترکی گودال

قسمت ۳۴ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس

قسمت ۳۵ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس
خلاصه داستان قسمت ۳۵ سریال ترکی گودال

قسمت ۳۶ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس
خلاصه داستان قسمت ۳۶ سریال ترکی گودال

قسمت ۳۷ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس
خلاصه داستان قسمت ۳۷ سریال ترکی گودال

قسمت ۳۸ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس
خلاصه داستان قسمت ۳۸ سریال ترکی گودال

قسمت ۳۹ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس
خلاصه داستان قسمت ۴۰ سریال ترکی گودال

قسمت ۴۰ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس
خلاصه داستان قسمت ۴۱ سریال ترکی گودال

قسمت ۴۱ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس
خلاصه داستان قسمت ۴۲ سریال ترکی گودال

قسمت ۴۲ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس
خلاصه داستان قسمت ۴۳ سریال ترکی گودال

قسمت ۴۳ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس
خلاصه داستان قسمت ۴۴ سریال ترکی گودال

قسمت ۴۴ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس
خلاصه داستان قسمت ۴۵ سریال ترکی گودال

قسمت ۴۵ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس
خلاصه داستان قسمت ۴۶ سریال ترکی گودال

قسمت ۴۶ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال + عکس
خلاصه داستان قسمت ۴۷ سریال ترکی گودال

قسمت ۴۷ سریال ترکی گودال

[تعداد: ۰   میانگین:  ۰/۵]

l

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن